منتخبی از طنز‌های ملا حسنی

فوریه 5, 2007

زندان برما چگونه گذشت؟

Filed under: خاطرات — mollah @ 1:19 ب.ظ.

ساعت ۶ صبح روز جمعه يکی از روزهای تابستان بود که برای خريدن یکعدد نان سنگک در حاليکه با زيرشلواری و دمپايی از منزل بيرون آمده بودم دستگير شدم. نحوه دستگيری اينطوری بود که ابتدا يک پژو ۴۰۵ مشکی کنار پياده رو توقف کرد و دومرد ريشو بي​سيم بدست از آن پياده شده و بطرفم آمدند. ابتدا سلام و احوالپرسی و روبوسی کردند بعد یکی از انها که ظاهرا فرمانده عملیات بود و درحاليکه از ترس صدايشان ميلرزيد گفت: جناب آقای حسنی! خيلی ببخشيد ٬ خیلی ببخشید٬ شرمنده​ایم بخدا٬اجازه ميدهيد شما را دستگير کنيم و ببريم زندان يک مدتی اونجا آب خنک بخوريد؟
من که عاشق آب خنک خوردن بخصوص در آن هوای گرم تابستان تهران بودم دعوت آنها را قبول کردم و گفتم: اشکالی ندارد با شما ميام ولی يکی از شما بايد برود نانوايی توی صف بايستد و يک نان کنجددار برشته بگيرد و بياورد. چون من صبحانه بدون نان برشته از گلويم پايين نمی​رود. فورا قبول کردند و يکی از آنها رفت نانوايی و بقيه با هم نشستيم توی ماشين پژو. من دیدم صندلی عقب خيلی تنگ است و زانوهايم ميخوره به پشت صندلی راننده٬ فورا گفتم من با پژو ۴۰۵ نمي​آيم. نه از مدلش خوشم مياد و نه از رنگ مشکی آن. برويد يک ماشين اسپرت خوشگل تهيه کنيد.
آنها به التماس افتادند و گفتند: امروز جمعه​ است و همه جا تعطيله. حالا شما لطف کنید و با همين ماشين تشريف بياوريد. اصلا شما بفرمایید جلو بنشينيد و همه ما ميرويم عقب ماشين. گفتم: نچ! نميشه. شما سويچ را بمن بدهيد تا خودم رانندگی کنم. من با اين ماشين ميام و شما با يک تاکسی يا اتوبوس شرکت واحد دنبال من بياييد. بالاخره همين را قبول کردند و آنها يک وانت بار دربست گرفتند و دنبال من راه افتادند.
وقتی رسيدم جلو اوين٬ ديدم آن درب آهنی بزرگ بسته٬ ترمز کردم و چند تا بوق زدم تا درب را بازکنند. يک سربازی جلو آمد و پرسيد: کجا؟
گفتم: میخوام بیایم زندان.
گفت: نميشه. همه سلولها پره. جا نداريم.
گفتم: قبلا رزرو کرديم. هماهنگ شده.
پرسيد: پس همکاران ما چی شدند؟
گفتم: لابد يا توی ترافيک گير کرده​اند و يا شاید هم گم شده​اند. اصلا من که مسئول حفظ و نگهداری همکاران شما نيستم. من يک متهم هستم که هنوز هم تفهيم اتهام نشده​ام.
خلاصه درب زندان را باز کرد و ما با خوبی و خوشی وارد محوطه زندان شديم.
رفتيم قسمت پذيرش. يک آقايی با دمپايی پشت يک ميز آهنی کهنه نشسته بود. سلام و خوش آمد گويی کرد. گفتم: يک سلول با تخت دو نفره برای چند شب ميخواستم. سعی کن سلول بزرگ و تميزی باشه. منظره​اش به سمت دريا باشه بهتره! لااقل بسمت یک استخری٬ حوضی٬ مردابی ٬ جوب خیابانی ٬ چیزی باشد.

…. ادامه​اش را يکروز ديگه مينويسم

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. بابا خلي بندي تا چه حد ؟ حداقل يه خورده كوتاه بيا تا آدم قبول كنه !

    دیدگاه توسط سعيد — اکتبر 20, 2007 @ 11:40 ق.ظ. | پاسخ

  2. kamtar pish miad nazar bedam
    ama karet khoobe mer30 az neveshtehaye ghashanget

    دیدگاه توسط کاوه — آوریل 10, 2010 @ 9:19 ق.ظ. | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: