منتخبی از طنز‌های ملا حسنی

آگوست 5, 2007

واياگرا در اسلام

دسته: احکام شرعی, متفرقه — mollah @ 2:10 ب.ظ

 

” خوردن هويج كليه را گرم و آلت رجليت را بلند مي نمايد”. (منبع)

فکر کنم از من توی دنيا ساده‌تر و چشم و گوش بسته‌تر پيدا نشه. مدتها بود هر وقت میرفتم سبزی فروشی سرکوچه تا يک کيلو سبزی خوردن بخرم می‌ديدم خانوم‌ها به سمت هويچ‌ها هجوم برده و گونی گونی از آن خريد ميکنند و با خود ميبرند. من هميشه فکر ميکردم لابد با اون همه هويج ميخوان مربا درست کنن. يه بار هم از مشهدی کاظم سبزی فروش پرسيدم: يعنی اين خانوم‌ها هرروز مربا درست می‌کنن؟ چقدر هويج می‌خرند؟

آنروز اون مشدی کاظم نامرد دليلش را به ما نگفت و فقط يه لبخند تحويل ما داد.

امروز که اين حديث را خواندم يه‌دفعه ياد اون خانوم‌ها و هويج‌ها افتادم. محکم زدم روی پيشانی‌ام و گفتم: ای دل غافل! عجب کلاهی سرم رفت. ديدی ناآگاهی از احاديث دينی چجوری باعث عقب ماندگی ما شد؟ عجب ما آدم خنگی بوديم که فکر ميکرديم اون هويج‌ها واسه مربا درست کردنه. حالا فهميديم خانوم‌ها شوهران‌شون را رژيم غذايی ”هويج درمانی“ ميدادند و اصلا مربايی در کار نبوده. همه اون هويج‌ها واسه اين بوده که شوهران‌شون بخورند سرحال بيان.

خلاصه خيلی از خودم بدم اومد که چجوری ما مسئله‌ای به اين مهمی رو تا بحال نمی‌دونستيم. همه‌اش تقصير اون مش کاظم نامردبود که به ما همون موقع رمز و راز هويج خوردن را نگفت.

امروز رفتم دکان مش کاظم. يقه اش رو گرفتم چسباندمش به ديوار. گفتم: مرد حسابی! چرا به من حقيقت هويج خوردن رو نگفته بودی؟ حالا دلت خنک ميشه مال ما کوچيک باشه؟

بالاخره با کلی دعوا و فحش کاری مش کاظم بخاطر اين سهل انگاری حياتی، چند تا گونی هويج درشت به ما داد بعنوان جبران مافات که ما بريم اونا رو بخوريم تا جبران گذشته بشه. بيچاره ديگه پول هويج‌ها رو هم نگرفت.

خلاصه از امروز رژيم غذايی ما شده فقط خوردن هويج.صبح ظهر و عصر هروعده سه عدد.

؟

عزا عزاست امروز

دسته: سیاسی — mollah @ 2:09 ب.ظ

 

عزا عزاست امروز

روز عزاست امروز

انرژی هسته‌ای پيش خداست امروز

انالله وانا اليه راجعون

با نهايت تاسف درگذشت نابهنگام جوان ناکام” انرزی هسته‌ای” معروف به “حق مسلم ماست” را باطلاع دوستان و آشنايان ميرساند. بهمين مناسبت مجلس ختمی در مسجد ارک از ساعت دوازده نيمه شب تا فردا ظهر برقرار است. حضور شما در اين مجلس موجب تسلی خاطر خانواده داغدار آنمرحوم خواهد گرديد.

از طرف خانواده های: اورانيوم غنی شده، سانتريفوژ، کيک زرد، پلوتونيوم، سيليسيم، کادميم، سديم، کلسيم، منيزيم، هليم و همچنين احمدی نژاد، هاله نور، استشهاديون، زنجير انسانی، حسن عباسی، مصباح يزدی، حسينی خامنه‌ای، احمد جنتی، خزعلی و هيئت امنای مسجد جمکران، جمعی از اتحاديه صادرکننده پوست و روده، انجمن اسلامی مردود‌شدگان دانشگاههای شبه قاره هند، جمعی از کسبه و صابون فروشان و کله پزی های بازار تهران، انجمن صنفی دلاکان و کیسه کشان مقيم مرکز و ديگر دوستان و آشنايان آن‌مرحوم.

 

پرونده ايران گم شد!

دسته: سیاسی — mollah @ 2:08 ب.ظ

 

 

امروز روز خوبی بود. از يک هفته پيش که آژانس اتمی پرونده ما را به شورای امنيت فرستاد خواب و خوراک نداشتيم. هی فکر ميکرديم بالاخره آخرش چی ميشه؟ نکنه بزنند دَک و پوزمان را پايين بياورند. خلاصه خيلی دمق بوديم تا اينکه امروز صبح آقای متکی در حالی که داشت بشگن ميزد وارد اتاق شد. گفتم: اين چه وضعيه؟ پرونده ما رفته شورای امنيت اونوقت تو داری قر ميدی؟ گفت: آقای دکتر! …گفتم: مگه صد بار نگفته بودم بمن نگو دکتر؟ بمن بگو شهيد رجايی! گفت: آقای شهيد رجايی! امروز با خبر شدم پرونده ما توی شورای امنيت گم شده! ميبينی کار خدا رو؟

با تعجب پرسيدم: اينو از کجا شنيدی؟ گفت: يکی از هم ولايتی های ما که نسبت فاميلی دوری هم با ما دارد توی سازمان ملل کار ميکند. فکر ميکنم يا از مديران ارشد سازمان ملل است يا آبدارچی آنجا. بالاخره او باخبر شده که هفته پيش که آژانس اتمی ميخواسته پرونده ايران را به شورای امنيت بفرسته دستگاه فتوکپی آژانس خراب بوده و درنتيجه از پرونده ايران نتوانستند نسخه‌ای برای بايگانی تهيه کنند و همينطوری نسخه اصلی آنرا به شورای امنيت فرستادند. درست يک روز بعد از دريافت پرونده ايران توسط دبيرخانه شورای امنيت پرونده گم شده و هيچکس هم خبر نداره چی شده. حالا هم نسخه ديگه‌ای غير از همان نسخه اصلی گم شده ندارند ولذا قضيه ما بحول قوه الهی رفت رو هوا.

پرسيدم: حالا کوفی عنان چی ميگه؟ گفت: کوفی عنان ميگه: بحضرت عباس من خودم پرونده رو توی کشو ميزم گذاشتم ولی حالا نيست که نيست!

کوفی عنان دستور داده همه خرت و پرت‌های آن ساختمان چند ده طبقه سازمان ملل رو بريزند بيرون و خوب بگردند تا شايد پرونده ايران پيدا بشه. جالب اينه که اين خبر هنوز بگوش آمريکا و رژيم صهيونيستی نرسيده و الا از عصبانيت يا ساختمان سازمان ملل رو بمباران ميکنند يا کوفی عنان رو ميفرستند زندان ابو غريب در گوانتانامو.

پرسيدم: حب حالا چی ميشه؟ گفت: تا اينها بخوان يه بار ديگه پرونده تشکيل بدن و گزارشگرانشون رو دوباره بفرستند ايران و گزارش تهيه کنند دو سه سالی طول ميکشه و تا اون موقع ما بمب‌هامون رو ساختيم و کار از کار گذشته.

با شنيدن اين خبر از خوشحالی نميدونستم چيکار کنم. يه خورده من هم بشگن زدم و يه خورده هم قردادم ولی ياد آقای مصباح افتادم و فورا سرم را به ديوار زدم و دو رکعت نماز شکر بجا آوردم. رو به آسمان کردم و گفتم: ای اوسا کريم! تو چقدر باحالی! چقدر هوای ما رو داری! دمت گرم. امدادهای غیبی ات کار خودش رو کرد.

از فرط خوشحالی دويدم سر خيابون و از قنادی نيم کيلو شيرينی محمدی (الهم صل علی محمد و آل محمد) خريدم و بين همه کارمندان نهاد رياست جمهوری و بيت رهبری تقسيم کردم.

(برگرفته از دفترچه خاطرات رئيس جمهور محبوب)

 

روشهای مبارزه با امریکا:

دسته: سیاسی, متفرقه — mollah @ 2:00 ب.ظ

 

 

ظاهرا قراره امریکا جدی جدی به ایران حمله کنه. آقای رهبر معظم هم فرمودند اگر امریکا حمله کند ما هم به منافع امریکا در سراسر دنیا ضربه میزنیم.

حالا فرض کنید خدای نکرده امریکا به ایران حمله کند. ما چگونه میخواهیم به منافع امریکا ضربه بزنیم؟

من چند شیوه اجرایی برای انجام این کار پیدا کردم که بد نیست شما هم از همین الان آنها را تمرین کنید تا در موقع لازم و با دستور فرمانده کل قوا به مراکز امریکایی حمله کنیم و درس عبرت فراموش نشدنی ای به دشمن بدهیم.

اگر بخواهیم به منافع امریکا در سراسر جهان ضربه بزنیم باید عده ای جان برکف از ایران خارج شوند و به کشورهای دنیا سفر کنند والا از توی مصلی نماز جمعه تهران که نمیشه به امریکا لطمه زد. لذا بهتر است همین ما ایرانیان مقیم خارج که هم زبان خارجی بلد هستیم و هم کوچه محله های اینجا رو خوب می شناسیم در یک اقدام هماهنگ به منافع امریکا حمله کنیم مثلا:

- امریکایی ها در سراسر دنیا یک چلوکبابی معروفی دارند بنام مک دونالدز که سیب زمینی سرخ کرده و ساندویچ و از اینجور چیزا میفروشد. هر کدام از ما میتوانیم به یکی از این چلوکبابیهای امریکایی رفته و بدون اینکه کسی متوجه شود درپوش نمک پاش های آنجا را باز کنیم تا مشتریهای آنجا هنگام خوردن ساندویچ شان و از خالی شدن یه عالمه نمک بر روی غذایشان عصبانی شوند و دیگه پایشان را به آنجا نزنند. بدین ترتیب مک دونالدز با از دست دادن مشتریهایش ورشکست میشود و نتیجنا به دولت امریکا هم مالیات نمیدهد و امریکا ضرر میکند.

- هر کدام از ما باید مکانهایی که مربوط به امریکایی هاست را شناسایی کنیم. مثلا سفارت ها کنسولگریها مدرسه ها و حتی خانه های مسکونی سفیر و کاردارهای امریکایی. در روز عملیات همه ما باید برویم زنگ آنجا را بزنیم و فرار کنیم. با اینکار اولا زنگ آن مراکز امریکایی خراب میشود که آنها باید بروند و یکی دیگه بخرند و هم مامور یا نگهبان آنجا اینقدر میره و میاد که کفشش پاره میشه که همه اینها ضررش به دولت امریکا میرسد.

- همه ایرانی های مقیم امریکا بجای اینکه هی بروند توی لوس آنجلس آهنگ بخوانند و یا توی خیابان برقصند باید یه خورده هم به فکر دفاع از کشورشان باشند و ضربه زدن به منافع دشمن. این افراد میتوانند سیفون دستشویی ها را همینطوری الکی الکی فشار بدهند تا آب کشور امریکا هدر رود و به اقتصاد امریکا لطمه وارد شود.

- اگر یک ماشین امریکایی را دیدید که در کنار خیابان پارک کرده بدون اینکه کسی متوجه شود با چیزی نوک تیز یک خطی روی ماشین بکشید یا باد چرخش را خالی کنید.

- برای ضربه زدن به صنعت فیلمسازی امریکا باید چند تا گنجشک را از روی درختان حیاط خونه تون بگیرید و آنها را توی یه پاکت یا جعبه کارتن کوچک بگذارید و با خود بدرون سالن سینما ببرید. وقتی که فیلم امریکایی شروع شد درب پاکت محتوی گنجشکها را باز کنید. گنجشکها جیک جیک کنان به اینطرف و آنطرف سالن میروند و همه چیز رو بهم میریزند. مردم هم سوت میزنند و دم مپایی و کفش و کلاه بسوی گنجشکها پرتاب میکنند و میگن: این چجور مسخره بازیه دیگه؟ مرده شور فیلم امریکایی رو ببره!

بدین ترتیب منافع امریکا لطمه میخورد و دشمن ما بدبخت میشود.

خاطره

دسته: خاطرات — mollah @ 1:57 ب.ظ

 

یک روز جمعه ای بود وسط تابستان. فکر کنم پنج یا شش ساله بودم. وسط حیاط بزرگ ولی قدیمی مان بازی میکردم. کم کم متوجه شدم خانه مان پر شد از میهمان و غریبه و آشنا. از عمو و عمه و خاله بگیر تا همسایه های توی کوچه. من همچنان مشغول بازی بودم و به آمد و رفت میهمانان بی توجه. مدتی بعد پدرم همراه یک مرد قدبلند با کلاه لگنی یاالله گویان وارد حیاط شدند. در دستان مرد قد بلند یک چمدان کوچکی بود به اندازه کیف مدرسه بچه های کلاس اول. من سلام دادم و دوباره به بازی ادامه دادم. آنها از پله های سنگی و بزرگ راهی اتاق پذیرایی شدند. چند دقیقه بعد دیدم پدرم با دو تن از عموها بطرف من می آیند. قیافه و طرز جلو آمدنشان عجیب بود. مثل این بود که میخواهند یک مرغ یا خروسی که از لانه فرار کرده را بگیرند. در یک چشم بهم زدن دیدم یکی از عموها بسمت من دوید من هم بلافاصله مثل همان مرغ یا خروس شروع کردم به فرار کردن. از میان باغچه و لابلای درختچه ها ویراژ دادم و از اینکه از زیر دستشان در میرفتم احساس غرور میکردم ولی این احساس مدت کوتاهی بود زیرا در یک حرکت غافلگیرانه پدرم در حالی که دستانش را باز کرده بود مرا بغل کرد و به آن تعقیب و گریز نابرابر پایان داد.احساس کردم خبرهایی هست ولی نمی توانستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتند. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم دیدم همه میهمانها نشسته اند و دارند چای و میوه میخورند. همه اتاق پر بود از آدمهای بزرگ. پیرزنها تا چشمشان به من افتاد گفتند: ماشالله چه پسری!
مادرم بالای اتاق یک تشک کوچک انداخته بود و چند تا متکای بزرگ هم بالای آن قرار داده بود. بالای بالش ها روی دیوار را بوسیله پنبه تزیین کرده بودند. یک پارچه گلی رنگی هم کنار بالشها بود که قبلا مشابه آنرا در کوچه دیده بودم وقتی یکی از بچه های همسایه ختنه شده بود و یک لنگ گلی رنگ پوشیده بود.

با دیدن این منظره یک دفعه فهمیدم قضیه از چه قرار است. داشتند مرا به قربانگاه میبردند! فورا هرچه توان داشتم بکار بردم و تقلا کردم تا از دستان پدرم بیرون بیایم وفرار کنم ولی فایده ای نداشت. زور آزمایی نابرابری بود. گریه ام گرفته بود ولی پدرم و دیگران مرتبا حرفهای محبت آمیز میزدند و دلداری ام میدادند که نترس اصلا درد نداره. اوسا جعفر فقط میخواد معاینه کنه ببینه حالا موقعش شده یا باید چند سال دیگه صبر کنیم تا بزرگ بشه!
خلاصه با هر کلکی بود ما را روی اون تشک نشاندند. چشمتون بد نبینه شلوارمان را هم پایین کشیدند. اوسا جعفر با آن چمدان کوچکش جلو آمد و گفت: به به چه پسری. شاخ شمشاد. عرق بیدمشک.
عموجان بزار ببینم کوچیکه یا بزرگ!
من هم ترسیده بودم و هم خجالت میکشیدم. داد میزدم بخدا کوچیکه!
اوسا جعفر بدون توجه به داد و بیداد من چمدان کوچکش را باز کرد و یک قیچی و چند تا شیشه داروی قهوه ای رنگ از درون آن بیرون آورد و درب یکی از آنها را باز و پنبه ای را آغشته به آن کرد و در حالی که به سقف اتاق نگاه میکرد گفت: گنجشکه اون بالا چیکار میکنه؟
همینکه من به سقف نگاه کردم تا ببینم کدام گنجشکه را میگه اوسا جعفر کار را تمام کرد. آنچنان دردی گرفت که فکر نکنم هیچوقت آنرا فراموش کنم.
دیگه کار از کار گذشته بود و گریه و زاری چیزی را عوض نمیکرد. فهمیدم که اوسا جعفر الکی میگفت میخواد ببینه کوچیکه یا بزرگ. از همان اولی که با چمدانش قدم به خاک پاک خانه ما گذاشته بود من باید میدانستم هدف او معاینه و بررسی نیست. او بدون خونریزی از این خانه بیرون نمیرود.
حالا هر موقع که خانه مان پراز میهمان میشه باز دلشوره میگیرم. میگم نکنه باز هم یه خبری است و میخواهند دوباره ما را ختنه کنند؟

نانوایی سنگکی:

دسته: فرهنگ و اجتماع — mollah @ 1:52 ب.ظ

 

 

یکی از نقاط دیدنی و باستانی سرزمین عزیز ما ایران نانوایی سنگکی است. تاریخ پیدایش این مکان تاریخی به عصر اشکانیان میرسد. از آن زمان تاکنون برای یک لقمه نان اشک مردم درمی آید.

معماری و طرح این بنای باستانی از اصول معماری سنتی- اسلامی اقتباس شده و در دوران صفویان و قاجاریه به تکامل رسیده است. در صحن و سرسرای این بنای با عظمت چند گونی آرد بروی هم چیده شده که نشان از سیستم انبارداری پیشرفته در زمان سلجوقیان است و با گذشت قرنها هنوز دست نخورده باقی مانده است. کف این بنای تاریخی همواره از ریگهای هم اندازه و سیاه رنگ و مقدار زیادی تکه های سوخته نان سنگک مزین شده است. برروی دیوار این اثر تاریخی تعداد زیادی میخ بصورت معکوس بطوری که نوک تیز آنها بسمت بیرون واقع شده ردیف گردیده تا نان های کنجد دار و برشته شده را به آنها آویزان کنند.

نانوایی سنگکی از این جهت مورد توجه جامعه شناسان و مورخان و پژوهشگران واقع شده که در واقع هر نانوایی سنگکی آیینه کوچکی است از مساثل فرهنگی اجتماعی اخلاقی و سیاسی ایران. با مطالعه دقیق بر روی نانوایی سنگکی پاسخ بسیاری از سوالات پیچیده سیاسی و اجتماعی پیدا میشود.

هرگاه که به نانوایی سنگکی وارد میشوید باید بدانید که سیستم انجا بصورت سلطانی اداره میشود. در آنجا مقام معظم شاطر سلطان است و مشتریها رعیت سلطان. درست است که نانوایی بدون مشتری معنایی ندارد ولی این تفکر در ذهن همه بخوبی جا افتاده که حضرت شاطر اینقدر قدرت دارد که به هر کس که دلش خواست زودتر نانش را بدهد و اگر از کسی هم بدش آمد میتواند به او بگوید: آقا بیخودی معطل نشو. خمیر برای شما نمیرسه!

در هر نانوایی سنگکی همواره یک ترازو که سمبل عدالت و دادخواهی است وجود دارد ولی هیچگاه از آن استفاده نمیشود. چون نان را دانه ای به مردم میفروشند. ترازو مال زمانهای خیلی قدیم بوده که ما یادمون نمیاد.
در نانوایی سنگکی مظاهر تمدن مثل صف بچشم میخورد ولی خاصیتی ندارد. صف یعنی احترام به وقت دیگران و رعایت حقوق بقیه ولی همین اصول اولیه دمکراسی را نه مردم رعایت میکنند و نه حضرت شاطر.
بعضی از آقازاده ها و افراد وابسته به مافیای شاطر همینکه وارد نانوایی میشوندباصدای بلند به شاطر سلام و علیک غلیظی میکنند و یکراست میروند کنارتنور یعنی همانجا که شاطر دارد روی پارو خمیرها را با انگشتان هنرمندش پهن میکند. بعد از چند لحظه صحبتهای درگوشی با یکدیگر نان برشته و سفارشی را بدون رعایت نوبت گرفته و از نانوایی خارج میشوند.
مردم هم حقوق یکدیگر را رعایت نمیکنند. رمز موفقیت شما در صف نانوایی این است که هم مواظب باشید بغل دستی یواشکی از شما جلو نزند و هم مواظب جیب و مسائل ناموسی خود باشید که خدای ناکرده به شما نمالند.

نان کنجد دار مال اغنیاست. نان برشته دو آتیشه مال مافیای قدرت است که هیچوقت شما چهره آنها را در نانوایی نمیبینید ولی شاطر و دستیارش نان آنها را برایشان کنار میگذارند. نان های خمیر و سوخته مال مردم معمولی است.

در نانوایی غیر از شاطر و دستیارش که با یک چوب بلند نانها را از تنور بیرون می آورد نفر سومی هم هست که به آن خمیرگیر میگویند. این خمیرگیرها معمولا آدمهای شیره ای هستند و کارشان تهیه خمیر و پرکردن تغار است. این افراد توی عالم خودشان هستند و با کار کسی کاری ندارند.همیشه چرت میزندد و مرتب در مسیر توالت در رفت و آمد هستند و معمولا منتظر خلوت شدن نانوایی
هستند تابه آن قسمت پشت تنوربروند و خودشان را بسازند

با وجود همه مشکلات و کمبودها و عدم رعایت بهداشت همه ما نان سنگک را دوست داریم. نان سنگک را شاید بدین خاطر بیشتر دوست داریم که هم سنخ خود ماست. همرنگ سنتها و باورها و رفتارهایمان است. واقعا هم خوشمزه است.

آداب فين کردن:

دسته: احکام شرعی — mollah @ 1:50 ب.ظ

 

فين کردن از مستحبات موکد است و نقل شده کسی که دماغش را فين نکند و بگذارد چلمش همينطوری از دماغش آويزان شود و حال مردم بهم بخورد خداوند او را در آتش جهنم سرخ کرده از او همبرگر يا هات داگ درست خواهد کرد.
فين کردن دو قسم است: فين کردن با تجهيزات (مانند دستمال يا هرپارچه تمیز و يا آستين پيراهن) و فين کردن بدون تجهيزات يعنی با دست خالی.

در موقع فين کردن با دست خالی بهتر است به بيت الخلا رفته و دو انگشت شصت و سبابه را در دو طرف بينی قرار دهید . حالا نفس عميقی بکشيد و آنرا در سينه حبس کنيد سپس در يک لحظه ناگهانی با تمام توان و قدرت فين کنيد. البته مواظب باشيد کش شلوارتان پاره نشود.
بايد دقت کرد که بجای فين کردن در بيت الخلا نبايد در کنار پياده رو يا روی ديوار مردم اينکار را کرد. در ضمن از چسباندن چلم خود به ديوار مردم خودداری کنيد.

اما در باب فين کردن با دستمال هرگز نبايد مانند اين خارجی​های بی نزاکت با صدای بلند فين کرد. حقير یکسال شخصا مشرف شده بودم به يک رستوران . در حين غذا خوردن يک خارجی که روبروی من نشسته بود دستمالش را درآورد و به هنگام فين کردن آنچنان صدای شیپوری از خود بيرون آورد که من حالم بهم خورد و از ادامه اطعام منصرف شدم. این چه طرز فین کردن است؟ اگر به دماغ خودتان رحم نمیکنید لااقل به پرده گوش مردم رحم کنید. بنابر این فين کردن در مجامع عمومی بايد حتی المقدور بدون صدا باشد . البته بعقیده بعض از علما استعمال اگزوز و صدا خفه کن در موقع فين کردن بلا اشکال است.

موارد ديگری هم هست که از حوصله این وبلاگ خارج است. محققان و پژوهشگران ميتوانند به منابع مختلف آن مراجعه نمايند.

گزارش سفر به تاجیکستان

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 1:50 ب.ظ

 

من تازه از سفر تاجيکستان برگشته​ام. تاجيکستان خيلی جای خوبيه. آدم احساس ميکنه رفته توی دهات خودش. همه ساده و بی آلايش هستند. اینقدر مردم ساده​ای هستند که اسم شهرشان را گذاشتند دوشنبه و مثلا نگذاشتند استراسبورگ یا سانفرانسیسکو. اسم رئیس جمهورشان را هم گذاشتند امامعلی رحمانف و نگذاشتند مثلا کاندولیزورایس. مردم اونجا بخاطر مهمان نوازی خارجی حرف نمیزدند بلکه مثل خودمان فارسی حرف میزدند که این از برکات انقلاب است. رئیس جمهورشان اینقدر آدم خاکی و فروتنی است که برای استقبال از ما با زیر شلواری و دمپایی آمده بود. بجای مراسم تشریفات در فرودگاه و خواندن سرودهای ملی دو کشور آهنگ بابا کرم دوستت دارم را گذاشته بودند که یه خورده رقصیدیم و سرحال شدیم. بعد پیاده از فرودگاه رفتیم بسمت محل اقامت امامعلی. توی راه امامعلی دعوت کرد بریم توی قهوه خونه دوتا چای بخوریم. جاتون خالی رفتیم هم چای خوردیم و هم یه پک قلیان کشیدیم. موقع بیرون آمدن از آنجا هرکس پول چای خودش را حساب کرد.
اینقدر این دو سه روز که در آنجا بودم بمن خوش گذشت که قابل توصیف نیست. همه چیز ساده و خودمونی برگزار شد. مثلا جلسات را بجای اینکه در کاخ ریاست جمهوری و روی صندلی و مبل برگزارکنیم با ابتکار امامعلی و موافقت من وسایلمون شامل یه زیر انداز- چراغ پیک نیک- فلاسک- قابلمه غذا و مقداری میوه و تخمه و دیگر خرت و پرتها را توی صندوق عقب ماشین میگذاشتیم و یا علی مدد. میرفتیم توی کوه و دشت و صحرا. اول غذا میخوردیم و بعد یه خورده دراز میکشیدیم یعنی چرت میزدیم. بعد بلند میشدیم میرفتیم توی رودخانه اون نزدیکی آبتنی. از آبتنی که برمیگشتیم خسته و گرسنه میشدیم. با چند تا کلوخ کوره سیب زمینی درست میکردیم و جای شما خالی دلی از عزا درمی آوردیم. دیگه کم کم که هوا تاریک میشد وسایل مون رو جمع میکردیم و برميگشتيم محل اقامت امامعلی که توی يه مسافرخانه بود ميخوابيديم و ديگر وقت برای مذاکره و اينجور صحبتها نبود.

روز آخر با هم رفتيم بازار که سوغاتی بخريم. برای همه سوغاتی خريدم. اول از همه برای مقام رهبری يک متر پارچه متقال خريدم که بجای اون چفيه بپوشد و دماغش را با اون فین کند. برای آقای مصباح يزدی يک دستمال يزدی خريدم. برای آقای هاشمی يک جفت جوراب از اون جوراب پنج تومنی ها که تا يکبار میپوشه نوک انگشت پاش ميزنه بيرون خريدم تا يه خورده خحالت بکشه. برای آقای خاتمی يه کلاه ترکمنی گشاد خريدم بپاس اين هشت سال کلاهی که سر مردم گذاشت. برای آقای جنتی يک الک با سوراخهای ريز خريدم که خيلی بدردش ميخورد. آخه کار شورای نگهبان الک کردن عناصر ناباب است. برای همه وزيران و اعضای هيئت دولت هم از یکی از دستفروشی های بازار دوشنبه به تعداد آنها زير پوش مردانه خریدم تا بين آنها تقسيم کنيم.
اميدوارم چمدانم را که توی فرودگاه مهرآباد دزديدند هرچه زودتر پيدا شود و ما از خجالت زن و بچه و فاميل و آشنا بيرون بياييم

(برگرفته از همان دفترچه يادداشت)

نمونه سوالات امتحان تاريخ:

دسته: سیاسی — mollah @ 1:48 ب.ظ

 

 

تا بحال فکر کرده​ايد مثلا در صد سال آينده وقتی نوه و نتيجه های شما به مدرسه ميروند در امتحان نهايی درس تاریخ سال پنجم دبستان به چه سوالاتی پاسخ خواهند داد؟
من امروز يکسری از اين سوالات امتحان مربوط به صد سال آينده را از يک جايی گير آوردم که بدرد نسل آينده ميخورد. همين امروز از اينها يک پرينت بگيريد و در يک جای امنی قرار دهید تا در آينده وقتی بچه ها ميخواهند امتحان بدهند لازم نباشد همه کتاب تاريخ معاصر را بخوانند. کافی است جواب همين سوالات را حفظ کنند . حتما بيست ميگيرند:

۱) بعد از خاندان پهلوی کداميک از سلسله های زير زمام امور را در دست گرفتند: (۲ نمره)
سلسله آشوريان
سلسله اشکانيان
سلسله صفاريان
سلسله آخونديان
جواب: سلسله آخونديان درست است

۲) سلسله آخونديان چند سال در ايران فرمانروايی کردند؟ (۱ نمره)
جواب: کمتر از سی سال

۳) چند تن از پادشاهان دوره آخونديان را نام ببريد(۴ نمره)
جواب: اکبر شاه- سلطان علی- آغا محمد خان اصلاحچی- محمود خالی بند

۴) در زمان کدامیک از پادشاهان آخوندیان بود که خوابگاه دانشگاه تهران را به توپ بستند و روزنامه ها را تعطیل کردند؟(انمره)
جواب: در زمان آغا محمد خان

۵) آغا محمد خان در برابر ظلم و جور بازماندگان مغول و تاتار و لباس شخصی ها چه اقدامی انجام داد؟(انمره)
جواب: هیچی. لبخند میزد .

۶) وقتی قشون امپراطوری آتازونی هواپيمای ایر باس ایران را در آسمان خليج فارس منفجر کردند سلاطين آخونديان چه کردند؟(۲نمره)
جواب: هيچی. قطعنامه اتش بس را امضا کردند و جام زهر را سر کشيدند

۷) وقتی قشون طالبان به کنسول ايران در هرات حمله کردند و همه دیپلمات های ايرانی را تير باران کردند حکمفرمايان ايران چه کردند؟(۱نمره)
جواب: هيچی. اولش يه خورده ناراحت شدند ولی بعدا فراموشش کردند.

۸) وقتی قشون بريتانيا و آتازونی به مقتدا صدر که از متحدان آخونديان بود حمله کردند فرماندهان نظامی آخونديان چه کردند؟ (۱نمره)
جواب: هيچی. يک فرستاده به درباه امپراطوری آتازونی فرستادند و از مقتدا صدر اعلام برائت کردند.

۹) وقتی قشون بنی اسرائيل به حزب الله لبنان که از متحدان اصلی آخونديان بود حمله کردند و زمين و زمان را به آتش کشيدند سلاطين ايران چه کردند؟(۱نمره)
جواب: هيچی. اولش يه خورده هارت و پورت کردند ولی بعدش اعلام کردند هرگونه حمايت مالی و نظامی به حزب الله را تکذيب ميکنيم. اصلا حزب الله کيه؟ ما که نمی شناسيم.

۱۰) وقتی قشون آتازونی و متحدانش به ايران حمله کردند سلاطين ايران چه کردند؟(۱نمره)
جواب: هيچی. اولش يه خورده ناراحت شدند ولی بعدش فلنگ و بستند و جیم شدند.

۱۱) واقعه تاريخی هاله نور را بصورت اختصار شرح دهيد(۲نمره)
جواب: به عقيدی مورخان وقتی شاه محمود خالی بند برای اولين بار در زير نورافکنها و پرژکتورها قرار گرفت امر بر او مشتبه شد و گفت يک هاله نور سراسر بدن مرا احاطه کرده بود.

۱۲) علت اصلی انقراض سلسله آخونديان چه بود؟(۳ نمره)
جواب: درس نگرفتن از تاريخ

سير تکامل ساندويچ:

 

تاريخ پيدايش ساندويچ به عصر حجر و دوران پارينه سنگی برميگردد. در آن دوران انسان نخستين بعد از خوردن آبگوشت گوشتکوبيده باقیمانده​اش را داخل نان لواش می پيچيد و همراه خود به شکار ميبرد تا در زنگ تفريح آنرا بخورد و از گرسنگی هلاک نشود.
با گذشت قرنها در شکل و شمايل ساندويج تحولات شگرفی بوجود آمد ولی هرگز شباهتی به ساندويج های نسل حاضر پيدا نکرد. ساندويچ های دوران قبل از رنسانس و انقلاب صنعتی بيشتر شبيه يک لقمه بودند تا ساندويچ درست و حسابی.
از وقتی که مرحوم اديسون ساندويچ همبرگر را اختراع کرد تحول شگرفی در نکنولوژی ساندويج بوجود آمد . ناگفته نماند ساندويچ اوليه مرحوم اديسون شامل يک عدد نان ساندويچ بود و يک تکه همبرگر که با نخ به هم وصل شده بودند. هرچه اديسون آنرا به مردم تعارف ميکرد مردم استقبال نميکردند. البته مردم هم حق داشتند ساندويچی که نه گوجه دارد و نه خيار شور و کاهو و سس و نمک و فلفل که از گلوی آدم پايين نميرود. بی طعم است و بی مزه.
کم کم دانشمندان نشستند و فکری برای این مشکل کردند. آنها تحقيق و آزمايشات زيادی انجام دادند و بالاخره فهميدند که اگر نان ساندويچ را با کارد دو نيمه کنند و خمير وسط آنرا بيرون آورند جای مناسبی برای قرار دادن همبرگر يا سوسيس ايجاد ميشود و ديگر نيازی به استفاده از نخ و اينجور چيزا نيست.
بعد از مدتی باز عده ديگری از دانشمندان و محققان به اين نتيجه رسيدند که بايد در کنار همبرگر يا سوسيس يکسری مخلفات مثل خيارشور و گوجه و کاهو هم بگذارند تا خوشمزه شود و از گلوی آدم راحت پايين رود. کم کم انواع و اقسام سس های مختلف هم به ساندويچ افزوده شد تا مطابق ذائقه ​های مختلف عمل خوردن و بلعيدن همبرگر يا سوسيس را گواراتر نمايد.

اين است که وقتی شما به یک مغازه ساندويچی ميرويد و سفارش يک ساندويچ ميدهيد فروشنده علاوه بر گذاشتن ماده اصلی ساندويچ مجموعه​ای از مخلفات را هم به آن اضافه ميکند. البته بعضی افراد ساندويچ را که تحويل ميگيرند همبرگر يا سوسيسش را بيرون می​اندازند و همان مخلفاتش را ميخورند و بعضی هم برعکس. مخلفاتش را بيرون ميريزند و ساندويچ را همانطور بی مزه و بی طعم ميخورند. البته هستند کسانی هم که همه چيز ساندويچ را بيرون می​اندازند و فقط کاغذش را ميخورند!

طنز نويسی ما شبيه پيچيدن ساندويچ است. در کنه خود حرفهای اصلی نهفته که گفتن آنها به تنهايی بسيار بدمزه و بد طعم است و از گلوی باور هيچکس پايين نميرود. برای تغيير ذائقه خواننده مقداری شوخی های مختلف و گاهی پايين تنه​ای چاشنی مطالب ميشوند تا از تلخی مطالب بکاهند و گوارای وجود شوند. حالا اين تقصیر من نيست که بعضی ها با نوشته های اين وبلاگ همان برخورد دورريختن همبرگر يا خيارشور را ميکنند. هرکس از يک نکته خوشش می آيد. بعضی از شوخی ها کيف ميکنند و برخی از اشاره به دردهای فرهنگی و سياسی لذت می برند. بعضی ها هم گير ميدهند به کاغذ ساندويچ و به بقيه مطلب کاری ندارند.

اين توضيحات پاسخی بود به آن دوست عزيزی که از من خواسته بود کمتر شوخی کنم و بيشتر جدی بنويسم. اجازه بدهيد من همينجوری که راحتم بنويسم.

برگه‌ی قبلیبرگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام.