با درود به روان پاک بنيانگذار انقلاب اسلامی و مقام معظم رهبری و رئيس جمهور شب تاب، ورود شما را به هواپيمای جمهوری اسلامی ايران خوشامد ميگويم و برايتان سفر خوشی را آرزو ميکنم.
برای رعايت نکات ايمنی ، همواره کمربند شلوار خودتان و بغل دستی تان را در تمام مدت پرواز بسته نگه داريد و از کشيدن سيگار و قليان خود داری فرماييد.
اگر در هوای داخل کابين اختلالی پيش آمد، سربند مخصوصی از بالای سرتان به پايين می افتد که رويش نوشته: جانم فدای رهبر. فورا آنرا برداشته و بسيجی وار آنرا دور سر خود ببنديد و يا حسين گويان از دربهای اضطراری يعنی دو درب در جلو ، دو درب درعقب و يک درب در وسط هواپيما به بيرون پرت شويد.
توجه داشته باشيد که در همه حال حجاب اسلامی را رعايت کنيد حتی در موقع پرت شدن از هواپيما. برای مواقع اضطراری يک بسته کفن در زير صندلی شما قرارداده شده که آنرا بيرون آورده و بعد از گفتن شهادتين و دعا برای سلامتی رهبر انقلاب بپوشيد.
از کليه مسافرين محترم و عاشقان شهادت خواهشمندم در طول پرواز تا لحظه مرگ از وسايل الکترونيکی مانند تلفن همراه و لب تاپ و چرتکه و ماشين حساب اکيدا خودداری کنيد.
برايتان سفر آخرت دلپذيری را آرزو ميکنم. ناراحت نباشيد اين شتری است که درب خانه همه ميخوابد. يکی زودتر يکی ديرتر. خوشا به سعادت شما که سوار هواپيمای ما شديد تا شهيد شويد. اگر دستمال کاغذی برای پاک کردن اشکهايتان لازم داشتيد ما نداريم بايد همراه خودتان می آورديد.
در طول پرواز، همکارانم از شما پذيرايی خواهند کرد ولی قبل از آن مراسم سينه زنی و نوحه خوانی داريم. تسبيح برای ذکر استغفار در رنگهای مختلف موجود است که تقديم خواهد شد.
آگوست 6, 2007
پذیرایی در هواپیمای جمهوری اسلامی
آگوست 5, 2007
اعجاز توجيه کردن:
برخی از ما علما، متخصص توجيه کردن هستيم و به همين خاطر به ما توجيه الاسلام هم ميگويند. اما بعضی وقتها کسانی پيدا ميشوند که در اين زمينه از ما پيشی ميگيرند. يکی از اين اصناف توجيه گر صنف عکاس باشی ها است. اگر يادتون باشه قبلا هر کس عکس فوری ميخواست بگيره يکراست ميرفت اطراف پارک شهر. اونجا چند تا از اين عکاس باشی ها با اون دوربين های عهد دقيانوس شون وايساده بودند و از مردم عکس ۶ در ۴ ميگرفتند. همون دوربين هايی که يک پارچه مشکی مثل آستين داشت تا موقع عکاسی نور از پشت وارد ديافراگم نشه. معمولا عکاس باشی هم موقع عکس انداختن سرش را داخل اون آستين ميکرد.
شما هرچه هم خوش سيما بودی باز عکست خيلی عتيقه ميشد مثل قاتل ها يا زندانی های فراری! وقتی هم به عکاس باشی اعتراض ميکردی اون در جواب اينقدر از محاسن عکس و جمال زيبای شما تعريف و توجيه ميکرد که شما ناچارا چيزی نميگفتی و قضيه را تموم ميکردی. حالا بريم سر اصل مطلب:

يه روز يه ملا داشته تو خيابون راه ميرفته، زمستون و يخبندان بوده، يه دفعه پاش ليز ميخوره و محکم با پشت روی زمين ميخوره. آه از نهاد حاجی بلند ميشه. درد تمام قسمتهای تحتانی و باسن مبارک را فرا ميگيره. با هزار زحمت و مرارت بلند ميشه . لنگان لنگان به مطب دکتری که اون نزديکی ها بوده ميره ميگه: دکتر جون! قربون چشات! يه نيگاه به اين ماتحت مبارک ما بنداز ببين سالمه؟
دکتر بعد از معاينه ميگه: ظاهرش که نشون ميده سالمه وحالا حالا ها برات کار ميکنه ولی واسه اينکه مطمئن بشيم از داخل استخوان لگن نشکسته باشه بايد بری ازش عکس بگيری. راديولوژی همين بغله. پنج هزار تومن بده برات فوری عکس ميگيره.
حاجی از مطب دکتر که بيرون مياد با خودش ميگه: پنج هزار تومن؟! اون هم برای ماتحت؟ ما واسه مغزمون اينقدر خرج نميکنيم حالا بريم پنج هزار تومن بديم از اسفل السافلين بدنمون عکس بگيريم؟
در همين موقع چشمش به يکی از اون عکاس باشی های کنار خيابون ميافته که روی يک مقوا نوشته: ۶ قطعه عکس ۶در ۴ فقط ده تومان.
لبخند مليحی بر لبان حاجی نقس ميبندد و جلو ميره ميگه: من ۶ تا عکس نميخوام فقط يه قطعه ميخوام و يه تومن هم بيشتر نميدم! عکاس باشی بيچاره هم از روی ناچاری و کسادی بازار قبول ميکنه.
حاجی مثل بقيه ميشينه رو صندلی و رو به دوربين خيره ميشه. عکاس باشی چند بار کله و چونه و گونه حاجی را مرتب و تنظيم ميکنه و وقتی ميخواد دکمه رو بزنه سرش رو داخل اون پارچه مشکی ميکنه و ميگه حاضر؟
حاجی از اين فرصت استفاده ميکنه و در يک حرکت برق آسا شلوارش را پايين ميکشه و پشتش رو به دوربين ميکنه و ميگه: حاضر!
عکاس باشی فلاش رو ميزنه و حاجی هم فوری به حالت اوليه خودش برميگرده.
عکاس باشی بيچاره هم هنوز نفهميده که از چی چی عکس گرفته.
وقتی فيلم رو داخل ظرف ظهور ميندازه از ديدن اون عکس عجيب قريب خودش وحشت ميکنه. در تموم عمرش کارش اينقدر خراب نشده بود. با خودش ميگه بايد يه جوری توجيه اش کنم. لذا با اعتماد به نفس کامل ميگه:
حاجی جون! يه عکس سفارشی واسه ات گرفته ام . ولی اجرتش بيست تومن ميشه! چون اولا صورتت خيلی استخوانی بود من تو عکس چاق انداخنه ام. ببين چه لپ هايی داری!
دوما دهانت به اين بزرگی رو توی عکس تبديل به يه دهن غنچه ای کردم!
سوما حاجی جون، تو کراوات نداشتی من واست کراوات هم آويزون کردم!!
نانوایی سنگکی:
یکی از نقاط دیدنی و باستانی سرزمین عزیز ما ایران نانوایی سنگکی است. تاریخ پیدایش این مکان تاریخی به عصر اشکانیان میرسد. از آن زمان تاکنون برای یک لقمه نان اشک مردم درمی آید.
معماری و طرح این بنای باستانی از اصول معماری سنتی- اسلامی اقتباس شده و در دوران صفویان و قاجاریه به تکامل رسیده است. در صحن و سرسرای این بنای با عظمت چند گونی آرد بروی هم چیده شده که نشان از سیستم انبارداری پیشرفته در زمان سلجوقیان است و با گذشت قرنها هنوز دست نخورده باقی مانده است. کف این بنای تاریخی همواره از ریگهای هم اندازه و سیاه رنگ و مقدار زیادی تکه های سوخته نان سنگک مزین شده است. برروی دیوار این اثر تاریخی تعداد زیادی میخ بصورت معکوس بطوری که نوک تیز آنها بسمت بیرون واقع شده ردیف گردیده تا نان های کنجد دار و برشته شده را به آنها آویزان کنند.
نانوایی سنگکی از این جهت مورد توجه جامعه شناسان و مورخان و پژوهشگران واقع شده که در واقع هر نانوایی سنگکی آیینه کوچکی است از مساثل فرهنگی اجتماعی اخلاقی و سیاسی ایران. با مطالعه دقیق بر روی نانوایی سنگکی پاسخ بسیاری از سوالات پیچیده سیاسی و اجتماعی پیدا میشود.
هرگاه که به نانوایی سنگکی وارد میشوید باید بدانید که سیستم انجا بصورت سلطانی اداره میشود. در آنجا مقام معظم شاطر سلطان است و مشتریها رعیت سلطان. درست است که نانوایی بدون مشتری معنایی ندارد ولی این تفکر در ذهن همه بخوبی جا افتاده که حضرت شاطر اینقدر قدرت دارد که به هر کس که دلش خواست زودتر نانش را بدهد و اگر از کسی هم بدش آمد میتواند به او بگوید: آقا بیخودی معطل نشو. خمیر برای شما نمیرسه!
در هر نانوایی سنگکی همواره یک ترازو که سمبل عدالت و دادخواهی است وجود دارد ولی هیچگاه از آن استفاده نمیشود. چون نان را دانه ای به مردم میفروشند. ترازو مال زمانهای خیلی قدیم بوده که ما یادمون نمیاد.
در نانوایی سنگکی مظاهر تمدن مثل صف بچشم میخورد ولی خاصیتی ندارد. صف یعنی احترام به وقت دیگران و رعایت حقوق بقیه ولی همین اصول اولیه دمکراسی را نه مردم رعایت میکنند و نه حضرت شاطر.
بعضی از آقازاده ها و افراد وابسته به مافیای شاطر همینکه وارد نانوایی میشوندباصدای بلند به شاطر سلام و علیک غلیظی میکنند و یکراست میروند کنارتنور یعنی همانجا که شاطر دارد روی پارو خمیرها را با انگشتان هنرمندش پهن میکند. بعد از چند لحظه صحبتهای درگوشی با یکدیگر نان برشته و سفارشی را بدون رعایت نوبت گرفته و از نانوایی خارج میشوند.
مردم هم حقوق یکدیگر را رعایت نمیکنند. رمز موفقیت شما در صف نانوایی این است که هم مواظب باشید بغل دستی یواشکی از شما جلو نزند و هم مواظب جیب و مسائل ناموسی خود باشید که خدای ناکرده به شما نمالند.
نان کنجد دار مال اغنیاست. نان برشته دو آتیشه مال مافیای قدرت است که هیچوقت شما چهره آنها را در نانوایی نمیبینید ولی شاطر و دستیارش نان آنها را برایشان کنار میگذارند. نان های خمیر و سوخته مال مردم معمولی است.
در نانوایی غیر از شاطر و دستیارش که با یک چوب بلند نانها را از تنور بیرون می آورد نفر سومی هم هست که به آن خمیرگیر میگویند. این خمیرگیرها معمولا آدمهای شیره ای هستند و کارشان تهیه خمیر و پرکردن تغار است. این افراد توی عالم خودشان هستند و با کار کسی کاری ندارند.همیشه چرت میزندد و مرتب در مسیر توالت در رفت و آمد هستند و معمولا منتظر خلوت شدن نانوایی
هستند تابه آن قسمت پشت تنوربروند و خودشان را بسازند
با وجود همه مشکلات و کمبودها و عدم رعایت بهداشت همه ما نان سنگک را دوست داریم. نان سنگک را شاید بدین خاطر بیشتر دوست داریم که هم سنخ خود ماست. همرنگ سنتها و باورها و رفتارهایمان است. واقعا هم خوشمزه است.
سير تکامل ساندويچ:
تاريخ پيدايش ساندويچ به عصر حجر و دوران پارينه سنگی برميگردد. در آن دوران انسان نخستين بعد از خوردن آبگوشت گوشتکوبيده باقیماندهاش را داخل نان لواش می پيچيد و همراه خود به شکار ميبرد تا در زنگ تفريح آنرا بخورد و از گرسنگی هلاک نشود.
با گذشت قرنها در شکل و شمايل ساندويج تحولات شگرفی بوجود آمد ولی هرگز شباهتی به ساندويج های نسل حاضر پيدا نکرد. ساندويچ های دوران قبل از رنسانس و انقلاب صنعتی بيشتر شبيه يک لقمه بودند تا ساندويچ درست و حسابی.
از وقتی که مرحوم اديسون ساندويچ همبرگر را اختراع کرد تحول شگرفی در نکنولوژی ساندويج بوجود آمد . ناگفته نماند ساندويچ اوليه مرحوم اديسون شامل يک عدد نان ساندويچ بود و يک تکه همبرگر که با نخ به هم وصل شده بودند. هرچه اديسون آنرا به مردم تعارف ميکرد مردم استقبال نميکردند. البته مردم هم حق داشتند ساندويچی که نه گوجه دارد و نه خيار شور و کاهو و سس و نمک و فلفل که از گلوی آدم پايين نميرود. بی طعم است و بی مزه.
کم کم دانشمندان نشستند و فکری برای این مشکل کردند. آنها تحقيق و آزمايشات زيادی انجام دادند و بالاخره فهميدند که اگر نان ساندويچ را با کارد دو نيمه کنند و خمير وسط آنرا بيرون آورند جای مناسبی برای قرار دادن همبرگر يا سوسيس ايجاد ميشود و ديگر نيازی به استفاده از نخ و اينجور چيزا نيست.
بعد از مدتی باز عده ديگری از دانشمندان و محققان به اين نتيجه رسيدند که بايد در کنار همبرگر يا سوسيس يکسری مخلفات مثل خيارشور و گوجه و کاهو هم بگذارند تا خوشمزه شود و از گلوی آدم راحت پايين رود. کم کم انواع و اقسام سس های مختلف هم به ساندويچ افزوده شد تا مطابق ذائقه های مختلف عمل خوردن و بلعيدن همبرگر يا سوسيس را گواراتر نمايد.
اين است که وقتی شما به یک مغازه ساندويچی ميرويد و سفارش يک ساندويچ ميدهيد فروشنده علاوه بر گذاشتن ماده اصلی ساندويچ مجموعهای از مخلفات را هم به آن اضافه ميکند. البته بعضی افراد ساندويچ را که تحويل ميگيرند همبرگر يا سوسيسش را بيرون میاندازند و همان مخلفاتش را ميخورند و بعضی هم برعکس. مخلفاتش را بيرون ميريزند و ساندويچ را همانطور بی مزه و بی طعم ميخورند. البته هستند کسانی هم که همه چيز ساندويچ را بيرون میاندازند و فقط کاغذش را ميخورند!
طنز نويسی ما شبيه پيچيدن ساندويچ است. در کنه خود حرفهای اصلی نهفته که گفتن آنها به تنهايی بسيار بدمزه و بد طعم است و از گلوی باور هيچکس پايين نميرود. برای تغيير ذائقه خواننده مقداری شوخی های مختلف و گاهی پايين تنهای چاشنی مطالب ميشوند تا از تلخی مطالب بکاهند و گوارای وجود شوند. حالا اين تقصیر من نيست که بعضی ها با نوشته های اين وبلاگ همان برخورد دورريختن همبرگر يا خيارشور را ميکنند. هرکس از يک نکته خوشش می آيد. بعضی از شوخی ها کيف ميکنند و برخی از اشاره به دردهای فرهنگی و سياسی لذت می برند. بعضی ها هم گير ميدهند به کاغذ ساندويچ و به بقيه مطلب کاری ندارند.
اين توضيحات پاسخی بود به آن دوست عزيزی که از من خواسته بود کمتر شوخی کنم و بيشتر جدی بنويسم. اجازه بدهيد من همينجوری که راحتم بنويسم.
من اگر جای پاپ بودم…..
من اگر جای پاپ بودم اينقدر بیسليقگی نميکردم و آن حرفها را به آن شکل نميزدم بلکه اينطوری سخنرانی ميکردم:بنام پدر- پسر – روح القدس و بقيه برو بچهها
برهمه واضح و مبرهن است که خشونت خيلی خوب است. زندگی بدون خشونت مثل چاقوی بدون تيغه است که ماست را هم نمیبرد. اصلا نمک زندگی به همان جنگ و دعوا و خون و خونريزی است.زندگی که در آن بزن بزن نباشد حال نمیدهد و حوصله آدم سر میرود.
ما بايد يه خورده خشونت دينمان را زياد کنيم. اينجوری نميشود. آقاجان! آبرويمان دارد میرود. برطبق تعاليم مسيحيت اگر کسی يک سيلی بيخ گوشتان زد بايد طرف ديگر را جلو آورده و به طرف بگوييد: بفرما يکی ديگه بزن! خجالت نکش! خيلی بامزه بود.
آخه اين چه دينی است که ما داريم؟ توی دنيا شايع شده که مسيحيت دين سوسولها و اوا خواهرهاست. دين بايد طوری باشد که اگر کسی به شما يه سيلی زد آنچنان سيلی به او بزنيد که برق سه فاز از ماتحتش بپرد! به اين ميگن دين.
دين بايد شعارش اين باشد: اشدا علی الکفار رحما بينهم يعنی با کافران خشونت داشته باشيد و با خوديها مهربان. ببينيد از همان اول تکليف غير خوديها معلوم است. قاتلوالکفار حتی لاتکون فتنه يعنی اينقدر کفار را بکشيد تا ديگر مشکلی در عالم نماند. ياابالفضل! بايد همه غير خوديها را کشت و از دستشان راحت شد.
واما در مورد خوديها هم مهربانی معنا دارد. اينجوری نيست که به همه لبخند زد و براشون قرداد. خير. اگر یکی از همين خوديها دزدی کرد بايد بدون معطلی دستش را قطع کرد. اگر عرق خورد بايد او را خواباند و صد ضربه به اونجايش زد. اگر کارهای بیناموسی کرد بايد او را از صخره به پايين پرت کرد يا او را سنگسار کرد. اگر در مخالفت با شما حرفی زد بايد زندانی اش کرد و اينقدر اذيتش کرد که به هرچه کرده و نکرده اعتراف کند. آقاجان ! دين اينجوری بايد باشد.
همه عقب ماندگی ما مسيحيان بخاطر پاپ قبلی است. خدابیامرز خیلی کم کاری کرد. بجای اينکه يهخورده خشونت مسيحيت را زياد کند ميرفت مسافرت. از اين شهر به اون شهر. مثل مرحوم مارکوپولو. از امروز به بعد هر کس خواست سيلی به گوش شما بزند فوری جا خالی بدهید و یه ضربه کاراته به زیر شکمش بزنید تا حساب کار دستش بیاید. آمین
وقتی که عاشق شدم:
اولين تجربه عشقی من مربوط ميشود به زمان کودکیام . دقيقا نمیدانم چند ساله بودم ولی مطمئن هستم که دبستان و مهدکودک نمیرفتم. شايد چهار پنج ساله بودم.
منزل پدری ما يک خانه قديمی ولی بزرگ بود در خيابان ايران. بنايی آجری با سقفهايی بلند و پنجرههايی چوبی و شيشههايی الوان. چند خانواده در همان خانه زندگی ميکردند که بيشترشان از بستگان و فاميلهای نزديک ما بودند جز يک زن و شوهر جوان که تازه ازدواج کرده بودند و درواقع مستاجر ما بودند. اين زن و شوهر جوان تنها بودند و فرزندی نداشتند. مادرم ميگفت: عيب از هما خانم است. بچه دار نمیشوند.
تابستان بود و پنجره همه اتاقها باز. معمولا شام را در ایوان میخوردیم و در همانجا هم میخوابیدیم. بهمین دلیل بود که صدای بگو مگوی زوج جوان از اتاقشان بخوبی شنیده میشد.
هنوز مدت زيادی از سکونت اين زوج جوان در خانه ما نگذشته بود که گاه و بیگاه صدای گريه و التماس هما خانم از توی اتاقش توجه مرا جلب میکرد. ظاهرا شوهرش او را با کمربند شلاق ميزد. اين مسئله اثر عميقی بر روحيه من گذاشت. از سويی خشم و نفرتی نامحدود عليه آن مرد در من ايجاد شد و از سوی ديگر احساس ترحم و همدردی با هما خانم در قلب کودکانهام شعله ور شد. برای من هما خانم مهربانترين و زيباترين زن دنیا بود. اگرچه اختلاف سنی ۲۰ ساله با هم داشتيم ولی عاشقاش شدم. او هم مرا دوست ميداشت. شايد بجای فرزندی که نداشت . البته من چنين احساسی را نداشتم. خيال ميکردم هما خانم از شوهرش بدش ميآيد و در عوض مرا دوست دارد.
شبهای تابستان قبل از خواب به ستارهها خيره ميشدم و آرزوهای دور و دراز خود را مرور ميکردم. ميخواستم زودتر بزرگ شوم و هما خانم را از دست آن مرد ديو سيرت نجات دهم و او را بردارم و ببرم یک جای دور دور. آنقدر دور که کسی نتواند ما را پیدا کند. آرزو داشتم با هما خانم عروسی کنم …. با همين افکار شيرين بخواب ميرفتم.
شايد هيچوقت هما خانم نفهميد که در قلب من چه ميگذرد ولی مهم اين بود که من او را از اعماق وجودم دوست داشتم و از اين احساس لذت ميبردم.
اما این دوران شیرین دوام نیافت و برای اولین بار تلخی و بیرحمی روزگار را با از دست دادن هما خانم لمس کردم. هرگز فراموش نميکنم آن روز لعنتی را. بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی که بهمراه مادرم از بازار برمیگشتیم وانت باری که اسباب و اثاثیه زیادی را بار زده بود از جلو خانه ما حرکت کرد. من نتوانستم برای آخرین بار هما خانم را که جلو وانت نشسته بود را از نزدیک ببینم. آنها برای هميشه از خانه ما رفتند.
وارد اتاق خالی هما خانوم شدم. دلم شکست و بغض گلويم را گرفت. زار زار گريستم….همه آرزوهای کودکانهام بر سرم خراب شده بود.
بعدها که بزرگتر شدم و چشم و گوشم باز شد تازه فهميدم ای دل غافل! ما چقدر کم اطلاع و پرت بوديم. اون جيغ و دادهای هما خانم مال کتک کاری نبود بلکه از هيجان کارهای بیناموسی بود. ما را بگو که چه خواب و خيالهايی ميديديم؟
بيشتر حب و بغض و همچنين غم و غصههای ما انسانها بدليل قضاوتهای کودکانه به مسائل است. شايد بهمين خاطر است که هرچه به گذشته خود نگاه ميکنيم دليلی منطقی برای غم و اندوههایی که در گذشته خوردهایم را پيدا نميکنيم.
اندر فوايد پشگل:
يکی از پديدههای بي نظير جهان طبيعت همانا پشگل است. هنگامی که يک گوسفند يا بزغاله علف يا پوست هندوانه ميخورد يکسری واکنشهای بيوشيمی و بيوفيزيکی در دل و رودهاش انجام ميشود که عصاره آن ماده گلوله شکلی است که دانشمندان پشگل شناس این ماده غنی شده را پشگل حیوانی مینامند.
پشگل حیوانی فوایدی دارد که از مهمترین آنها تقويت ريشه گياهان و نباتات است که معمولا مادربزرگها مقداری از اين ماده حياتی را پای گلدانهايشان ميريزند. پشگل حيوانی ارزش غذايی هم دارد البته نه برای ما بلکه برای حشرات و مورچهها . کاربرد ديگر پشگل حيوانی استفاده بعنوان ماده سوختی است که هنوز هم در روستاهای دور افتاده از بسته های فشرده شده پشگل برای گرم کردن بخاری يا با قرار دادن در زير ديگ از آن استفاده ميکنند.(البته طريقه فنآوری سوختی پشگل هنوز برای داشمندان ناسا ناشناخته مانده و الا موشکهايشان را با اين نوع سوخت به فشا پرتاب ميکردند)
و اما نوع ديگر پشگل- پشگل انسانی است. منظور از پشگل انسانی چيزی است غير از مدفوع انسان. پشگل انسانی در واقع به آن دسته از انسانها اطلاق ميشود که در جامعه ارزش پشگل را دارند. اين پشگلها هم همان فوايد را دارند يعنی اولا بعنوان کود برای تقويت ریشههای قدرت و زور مورد استفاده قرار ميگيرند. هرجا که مادر بزرگ تاريخ گلدانی از زور دارد از قبل يک مشت از اين پشگلها را پای آن ريخته است. اين پشگل ها در زمان شاه هم بودند. وقتی شاه از خيابانی رد ميشد همين پشگل ها براي ديدنش صف ميکشيدند و سوت ميزدند و هورا ميکشيدند. برای اين پشگلها فرقی ندارد که توی آن ماشين شاه نشسته يا خمينی يا رفسنجانی يا خاتمی يا احمدینژاد. آنها با تجمع خويش پای درخت قدرت وظيفهشان را انجام ميدهند و مثل پشگل که بمرور زمان در خاک تجزيه و نابود ميشود اينها نيز هميشه بازنده واقعی تاريخاند.
پشگل انسانی ارزش غذايی هم دارد البته نه برای من و شما بلکه برای باورهای خرافی و اربابان استحمار و تزوير. حشرات موذی اين خانه و کاشانه را ترک نميکنند زيرا از همين پشگلها براحتی تغذيه ميکنند.
پشگل انسانی بعنوان سوخت نيز مورد استفاده قرار ميگيرد و محفل بسياری از زراندوزان را گرم ميکند. اين پشگلها انرژی زا و گرمابخش تنور انتخابات هستند. خود ميسوزند و خاکستر ميشوند بدون اينکه چيزی از آن ديگ را چشیده باشند.
پشگل نوع اول را بايد قدر شناخت و پشگل نوع دوم را بايد آگاه کرد. البته بشرطی که خودمان پشگل نباشيم.
اختراع وسيلهای برای حجاب:
من در زير زمين خانهمان يک وسيلهای اختراع کردهام که مشکل بدحجابی خانمهای محترم را حل ميکند. الان نيروی انتظامی در به در دنبال من است تا اين وسيله را از من بخرند تا بجای اين مسخرهبازيها و گيردادن به زن و بچه مردم توی خيابانها٬ از اين دستگاه جديد استفاده کنند.
درست است که من يک دختر شانزده ساله نيستم که بتوانم در زير زمين خانهمان به تکنولوژی هستهای دست يابم ولی بالاخره هرچی باشه ما با چند واسطه فاميل مرحوم اديسون هستيم و برای ما اختراع کردن مثل آب خوردن است.
وسيلهای که من ساختهام مشابه خارجی ندارد و صد در صد ساخت داخلی است لذا هيچگونه ارزبری و وابستگی به خارج ندارد. همه قطعات و مواد اوليه آن هم از بازار داخلی قابل تهيه است.
اين وسيله متشکل است از يک چارچوب فلزی مثل چارچوب درهای معمولی و چند عدد سوسک و همچنین چند عدد موش. برای مبارزه با بدحجابی و برای اينکه خانمها اينقدر توی خيابانها رفت و آمد نکنند و شئونات اسلامی را مخدوش نکنند٬ در هر خيابان دو تا از اين دستگاه نصب ميشود. يکی ابتدای خيابان و ديگری در انتها.
طرز کار اين دستگاه بر اين اصل علمی استوار است که اکثر خانمها يا از سوسک میترسند و يا از موش و يا از هردو. بنابر اين با نصب اين دستگاه در خيابانها٬ خانمها همينکه ميخواهند از زير اين دستگاه عبور کنند٬ همينکه چشمشان به آن سوسک و يا موش بالای چارچوب فلزی افتاد٬ اول جيغ میکشند بعد سر و صورتشان را با روسری و يا چادر و يا هرچيز دم دستشان بود میپوشانند و با سرعت فرار ميکنند. وقتی به انتهای خيابان رسيدند تازه میبينند يک چارچوب ديگری هم هست. دوباره جيغ کشان از همان راهی که آمدهاند با سرعت و دوان دوان برميگردند و دوباره میرسند به چارچوب اول و همينطور… اينقدر از ترس سوسکها اينور آنور میدوند که تصميم ميگيرند ديگه اصلا پاشون را به کوچه و بازار و خيابون نگذارند و بدين ترتيب مشکل بد حجابی از بيخ ريشه کن ميشه و اسلام پياده ميشه.
امريکا امريکا٬ ما داريم میآييم
هرکه دارد هوس امريکا بسمالله
باطلاع برادران و خواهران عزيز ميرساند نظر به مذاکره قريب الوقوع بين ايران و امريکا و باز شدن راه امريکای معلی٬ کاروان زیارتی حاج ماشالله از شما شیفتگان و عاشقان آن ديار ثبت نام بعمل میآورد.
برنامه سفر:
- حرکت از مصلی تهران با اتوبوسهای میهنتور و عبور از کشورهای ترکیه٬ بلغارستان٬ رومانی٬ مجارستان٬ اتریش ایتالیا٬ فرانسه٬ کشور اقیانوس اطلس ٬ کانادا و بالاخره به امریکا خواهیم رسید.
( برادران و خواهران عزيز توجه داشته باشند برای اينکه از اتوبوس جا نمانند٬ لااقل از يک شب قبل کنار پياده رو حاضر باشند. اين کاروان هیچ مسئوليتی در قبال جا ماندهها ندارد)
-لوازم سفر
بغير از لوازم شخصی ٬ آوردن زیرانداز٬ پتو٬ قابلمه٬ گاز پيک نيک٬ کاسه و بشقاب و مقدرای برنج و حبوبات و مواد خوراکی الزامی است. آوردن کتاب دعا و تسبيج و جانماز و قبله نما فراموش نشود. آوردن قالیچه و پسته و زعفران برای فروش در دیار غربت اشکالی ندارد بشرطی که حجم آن بیشتر از بار یک کامیون نباشد.
- به محض مشرف شدن به ايالات متحده٬ همه برادران و خواهران کاروان جلو صحن مطهر کاخ سفيد اجتماع خواهيم کرد و دعای ندبه خواهيم خواند و در آخر شعارهای مرگ بر امريکا سرخواهيم داد.
- زيارت اماکن متبرکه نظير خرابههای لاس وگاس٬ ديسنیلند هاليوود و ديدار با مداحان لوسآنجلس٬ از ديگر برنامههای اين سفر زيارتی هستند.
- برای اسکان شما زوار عزیز هتل کارتن درنظر گرفته شده که هتلی است پر ستاره و خودمونی که توی یک پارک سرسبز و با صفا واقع شده است.
کاروان زيارتی حاج ماشالله و شرکاء
ژوئن 5, 2007
موضوع انشا: علم بهتر است يا ثروت يا وبلاگ
(اين متن را به سبک دانش آموزان دبستانی بخوانيد)
پدر من ثروت را دوست دارد. او ميگويد اگر ثروت داشته باشيد میتوانيد به مدرسه خصوصی برويد و علم ياد بگيريد. اگر ثروت نداشته باشيد نمیتوانيد پول شهريه دانشگاه آزاد را بدهيد و بدبخت میشويد.
مادر من علم را دوست دارد. او ميگويد در زمانهای قديم که ما ديپلم گرفتيم فورا معلم شديم. حقوقمان خوب بود و توانستيم با آن خانه بخريم یخچال بخریم تلویزیون شاب لورنس بخریم و زندگی خوبی درست کنيم.
من ثروت را دوست دارم ولی وبلاگ را بيشتر دوست دارم چون اگر وبلاگ داشته باشيد ديگر لازم نيست درس بخوانيد و به دانشگاه برويد. به کمک وبلاگ ميتوان هم به پول رسيد و هم معروف شد. اگر از وبلاگ بجای محل کاسبی و مشهور شدن استفاده کنيد به همه چيز خواهيد رسيد.
اگر مثل پدر من زحمت بکشيد سالها طول خواهد کشيد تا به يک ثروت کم برسيد. اگر مثل مادر من دنبال علم باشيد هيچوقت به ثروت نمیرسيد. علم مال دوران قديم بود. الان باسوادها مجبورند توی خیابانهای تهران مسافرکشی کنند و يا به خارج کشور بروند و پيتزا فروشی نمايند.
ولی اگر از طريق يک وبلاگ معروف بشويد و تند و تند سايت گويا شروورهای شما را لينک بدهد ميتوانيد همه کارهايی که ديگران با زحمت به آنها میرسند به آسانی برسيد. ديگر لازم نيست حتی يک ليسانس خشک و خالی از يک دانشگاه گرفت چون اين کارها زحمت دارد. اصلا لازم نيست اهل مطالعه و کتاب خواندن بود بلکه باید همينطوری از روی باد معده درمورد هر چيز نظر داد. بوسيله معروف شدن از طريق همين وبلاگ است که شما ميتوانيد زرت زرت به کشورهای مختلف سفر کنيد. از ايران گرفته تا اردن و اسرائيل و سوئد و انگليس و اسپانيا. شما چند سال ميخواهيد درس بخوانيد و دکتر بشويد و مطب بازکنيد و بيماران اسهالی را مداواکنيد تا اينقدر پولدار شويد که به اين همه کشورهای دنيا سفر کنيد؟ پس بهتر است يک وبلاگ داشته باشيد و همه چيز را به وبلاگ ربط بدهيد تا يک عده گوسفند خيال کنند شما خدای وبلاگ هستيد.
فوايد وبلاگ خيلی زياد است. مهمترين فايده وبلاگ اين است که وبلاگ ميتواند مثل يک دکان و مغازه محل کسب و کار باشد. اين وبلاگ است که ما را زنده نگه داشته است.