منتخبی از طنز‌های ملا حسنی

آگوست 5, 2007

خاطره

دسته: خاطرات — mollah @ 1:57 ب.ظ

 

یک روز جمعه ای بود وسط تابستان. فکر کنم پنج یا شش ساله بودم. وسط حیاط بزرگ ولی قدیمی مان بازی میکردم. کم کم متوجه شدم خانه مان پر شد از میهمان و غریبه و آشنا. از عمو و عمه و خاله بگیر تا همسایه های توی کوچه. من همچنان مشغول بازی بودم و به آمد و رفت میهمانان بی توجه. مدتی بعد پدرم همراه یک مرد قدبلند با کلاه لگنی یاالله گویان وارد حیاط شدند. در دستان مرد قد بلند یک چمدان کوچکی بود به اندازه کیف مدرسه بچه های کلاس اول. من سلام دادم و دوباره به بازی ادامه دادم. آنها از پله های سنگی و بزرگ راهی اتاق پذیرایی شدند. چند دقیقه بعد دیدم پدرم با دو تن از عموها بطرف من می آیند. قیافه و طرز جلو آمدنشان عجیب بود. مثل این بود که میخواهند یک مرغ یا خروسی که از لانه فرار کرده را بگیرند. در یک چشم بهم زدن دیدم یکی از عموها بسمت من دوید من هم بلافاصله مثل همان مرغ یا خروس شروع کردم به فرار کردن. از میان باغچه و لابلای درختچه ها ویراژ دادم و از اینکه از زیر دستشان در میرفتم احساس غرور میکردم ولی این احساس مدت کوتاهی بود زیرا در یک حرکت غافلگیرانه پدرم در حالی که دستانش را باز کرده بود مرا بغل کرد و به آن تعقیب و گریز نابرابر پایان داد.احساس کردم خبرهایی هست ولی نمی توانستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتند. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم دیدم همه میهمانها نشسته اند و دارند چای و میوه میخورند. همه اتاق پر بود از آدمهای بزرگ. پیرزنها تا چشمشان به من افتاد گفتند: ماشالله چه پسری!
مادرم بالای اتاق یک تشک کوچک انداخته بود و چند تا متکای بزرگ هم بالای آن قرار داده بود. بالای بالش ها روی دیوار را بوسیله پنبه تزیین کرده بودند. یک پارچه گلی رنگی هم کنار بالشها بود که قبلا مشابه آنرا در کوچه دیده بودم وقتی یکی از بچه های همسایه ختنه شده بود و یک لنگ گلی رنگ پوشیده بود.

با دیدن این منظره یک دفعه فهمیدم قضیه از چه قرار است. داشتند مرا به قربانگاه میبردند! فورا هرچه توان داشتم بکار بردم و تقلا کردم تا از دستان پدرم بیرون بیایم وفرار کنم ولی فایده ای نداشت. زور آزمایی نابرابری بود. گریه ام گرفته بود ولی پدرم و دیگران مرتبا حرفهای محبت آمیز میزدند و دلداری ام میدادند که نترس اصلا درد نداره. اوسا جعفر فقط میخواد معاینه کنه ببینه حالا موقعش شده یا باید چند سال دیگه صبر کنیم تا بزرگ بشه!
خلاصه با هر کلکی بود ما را روی اون تشک نشاندند. چشمتون بد نبینه شلوارمان را هم پایین کشیدند. اوسا جعفر با آن چمدان کوچکش جلو آمد و گفت: به به چه پسری. شاخ شمشاد. عرق بیدمشک.
عموجان بزار ببینم کوچیکه یا بزرگ!
من هم ترسیده بودم و هم خجالت میکشیدم. داد میزدم بخدا کوچیکه!
اوسا جعفر بدون توجه به داد و بیداد من چمدان کوچکش را باز کرد و یک قیچی و چند تا شیشه داروی قهوه ای رنگ از درون آن بیرون آورد و درب یکی از آنها را باز و پنبه ای را آغشته به آن کرد و در حالی که به سقف اتاق نگاه میکرد گفت: گنجشکه اون بالا چیکار میکنه؟
همینکه من به سقف نگاه کردم تا ببینم کدام گنجشکه را میگه اوسا جعفر کار را تمام کرد. آنچنان دردی گرفت که فکر نکنم هیچوقت آنرا فراموش کنم.
دیگه کار از کار گذشته بود و گریه و زاری چیزی را عوض نمیکرد. فهمیدم که اوسا جعفر الکی میگفت میخواد ببینه کوچیکه یا بزرگ. از همان اولی که با چمدانش قدم به خاک پاک خانه ما گذاشته بود من باید میدانستم هدف او معاینه و بررسی نیست. او بدون خونریزی از این خانه بیرون نمیرود.
حالا هر موقع که خانه مان پراز میهمان میشه باز دلشوره میگیرم. میگم نکنه باز هم یه خبری است و میخواهند دوباره ما را ختنه کنند؟

می 5, 2007

خاطرات يک گوسفند:

دسته: خاطرات — mollah @ 2:01 ب.ظ

 

 

(برگرفته از دفترچه خاطرات يک گوسفند)

اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندی چاق و چله‌ بود که چند سال پيش در حمله گرگ سياهی شربت شهادت نوشيد و به لقا لله پيوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وی خبری نيست. من دوران بره‌گی‌ام را تحت نظارت اساتيد بزرگ دامپروری با موفقيت سپری کرده و وارد گله دوستان و آشنايان شدم.

من از بزغاله‌ها خوشم نمی‌آيد چون خيلی شيطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پايين می‌اندازم و همان علف جلوی رويم را ميخورم، بزغاله‌ها از درخت و درختچه‌ها بالا ميروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خيلی قانع و صبورم. کاری به کار بزرگان ندارم. اصلا نميدانم صاحب يا صاحبان من چه کسانی هستند. چرا به من غذا ميدهند يا نميدهند. کاری ندارم که آنها چرا ميخواهند مرا چاق و فربه کنند. غذای مورد علاقه من يونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است.

گاهی اوقات صاحبم يک دسته يونجه در دستش ميگيرد و راه ميرود و مرا دنبال خود ميکشاند. الان سالهاست که دنبال صاحبم ميدوم تا بلکه به آن مدينه فاضله يونجه‌ای وعده داده شده برسم.

از روزی که سياست ما عين ديانت ما شد من هم وارد عالم سياست شدم. روزهای گرم تابستان، صاحبانم زير سايه بان ايوان حياط قديمی می‌نشينند و در مورد سياست حرف ميزنند و خربزه ميخورند و هندوانه قاچ ميکنند. من هم که در گوشه ای از آن حياط ساکت و آروم نشسته ام، با صبوری به حرفهای آنها گوش ميدهم و در جهت تاييد صحبتهای آنها گاهی ”بع بع“ هم ميکنم. صاحبان مهربانم خربزه را خودشان ميخورند و پوستش را جلو من پرت ميکنند. تا بحال زياد اتفاق افتاده که پايم روی پوست خربزه رفته و ليز خوردم و با کله به زمين افتادم ولی خب چه کنيم ما گوسفندیم ديگه. باز بلند ميشم و همان پوست خربزه رو ميخورم.

من گوسفندم. من يک وبلاگ هم دارم. هميشه منتظر ميمانم که صاحبم يک مطلب يا خبری را عليه دشمنانش بنويسد يا به من بگويد تا من هم گوسفندوار آن را ”بع بع“ کنم. گاهی صاحبم از تهران به من زنگ ميزند و ميگويد حالا نزديک انتخابات است بايد زياد بع بع کنی. من هم گوش ميدم و بع بع ميکنم و ديگران را هم به بع بع کردن دعوت ميکنم. دوستی‌ها و دشمنی‌های من همه به بر اساس نحوه رفتار صاحبم با ديگران است. اگر صاحبم از کسی خوشش بيايد لابد آدم خوبی است و اگر از کسی بدش بيايد لابد آدم منحرفی است.

من گوسفندم. فايده های زيادی برای صاحبم دارم. از پشم و کرکم لباس درست ميکنند تا عيبهای صاحبم پوشانده شود. او را از سرما و گرما حفاظت کند. از پوستم طبل و دهل درست ميکنند تا صدای تبليغات صاحبم گوش عالم را کر کند. وجودم را در قربانگاه مصلحت ذبح ميکنند تا نذر صاحبم ادا شود و کفاره گناهانش شود. من قربانی ميشم تا او به بهشت برود. صاحبم دمبه مرا خيلی دوست دارد. گاهی به دمبه من دست ميزند و ميگويد: ماشالله، خدا بده برکت!

من گوسفندم. خيلی هم گوسفندم.

فوریه 5, 2007

خاطرات زندان- قسمت پايانی:

دسته: خاطرات — mollah @ 1:20 ب.ظ

 

 

بعد از گذراندن همه مراحل تفتيش بدنی و بازرسی​های سکسی٬ بطرف سلول انفرادی راهنمايی شدم. از پله​ها بالا رفتم و وارد يک راهرو شدم. سلول من ته راهرو بود . درهای همه سلولها بسته بود و صدايی از داخل آنها بگوش نمیرسید. وقتی به مقابل سلول ۲۰۹ رسيدم کليد را داخل قفل کردم و به آهستگی درب را باز کردم.

وای خدای من! چه می بينم؟ چه سلول بزرگ و مجللی! چه مبلمان و تخت و ميز آرايشی!… به​به چه موکت نرمی!… چه لوستر بزرگی از وسط سقف سلول آويزان کرده​اند… تلويزيون بزرگ صفحه تخت​اش را نگاه کن!…اوووه چه تابلوهای گرانقيمتی روی ديوار نصب کرده​اند!…آقاجان حمام و مستراحش را نگاه کن! به به چقدر تمیز و شیک! آدم دلش ميخواد همینجا توی مستراح زندگی کنه! کولر گازی هم که داره. بابا ایوالله! خیلی کارشون درسته.

رفتم جلو پنجره و پرده​ها را کنار زدم. پنجره را بازکردم . وای چه تراس بزرگ و دنجی! چه منظره دلباز و قشنگی! جای دوستان و رفقا خالی٬ اينجا نيستند ببينند به ما چقدر خوش ميگذرد.

نگاهی توی یخچال انداختم پر بود از میوه​ و انواع نوشیدنی​ها . یک شیشه دوغ آبعلی را برداشتم و توی گیلاس ریختم و روی مبل لم دادم و پايم را روی هم انداختم . چشمهایم را بستم و نفس عميقی کشيدم…به​به چه آرامشی…
باخودم گفتم: خدایا شکرت! بالاخره بما توفیق و سعادتی دادی تا به زندان جمهوری اسلامی بیفتیم . خدایا شکر!
ريموت کنترل تلويزيون را برداشتم و آنرا را روشن کردم. از این کانال به ان کانال… حوصله دیدن فیلم سینمایی را نداشتم … کم​کم پلکهایم سنگین شد و همانجا بخواب عمیق فرو رفتم.

زمانی بیدار شدم که یک دختر جوانی بالای سرم ایستاده بود و بوسیله بادبزن دستی مرا باد میزد. همینکه مرا دید لبخند ملیحی زد و سلام کرد. فورا از جا برخاستم و با هیجان گفتم: من کجا هستم؟ اينجا کجاست؟
دختر جوان به آرامی گفت: شما در سلول انفرادی زندانی هستی و من هم زندان​بان شما!
نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم. پلکهایم را بهم زدم تا مطمئن شوم خواب نیستم . بله مرغ سعادت راهش را گم کرده بود یکراست آمده بود بغل ما.
با حالت شرم و خجالت به آن دختر زیباروی گفتم: ببخشید شما که بیشتر شبیه فرشته مهربان توی داستان پینوکیو هستید تا یک زندان​بان. شما خیلی قشنگید.
گفت: نه عزیزم! چشمهایت قشنگه! توی جمهوری اسلامی همه زندان​بانها قشنگ و مهربان هستند. مثل مهماندارهای هواپیمای لوفت​هانزا.
گفتم: ولی بیرون زندان مردم یک چیزای دیگه​ای میگن….

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای تق​تق درب سلول توجه ​ام را بخود جلب کرد. زندان​بان درب سلول را باز کرد. یک مرد ریشو بدقیافه شکم گنده​ای بود که دمپایی پوشیده بود و پایین پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود. توی دستش یک چیزی مثل کابل برق بود شاید هم شیشه نوشابه! مرد گفت: خواستم بپرسم چه موقع فرصت دارید از شما بازجویی کنیم؟
پاسخ دادم: امروز که تازه رسیده​ام و خسته هستم. باید استراحت کنم. اوایل هفته آینده هرموقع وقت کردم٬ خودم به شما اطلاع میدهم. فعلا برو و مزاحم استراحت ما نشو.

فورا از جا برخاستم و درب سلول را بستم و آن تابلو مقوایی که رویش نوشته شده بود« لطفا مزاحم نشوید» را از سمت بیرون روی دستگیره در آویزان کردم.
رو به زندان​بان عزیز کردم و گفتم:
الهی قربونت برم زندان​بان عزیز! تو که ما رو کشتی. من نمیدونم چرا زودتر پایم به زندان نخورده بود؟ اصلا کاش به من حبس ابد بدهند تا برای همیشه اینجا بمانم

ادامه خاطرات زندان:

دسته: خاطرات — mollah @ 1:19 ب.ظ

يک فرمی گذاشتند جلو ما و خواستند که آنرا پر کنيم. سوالاتی در مورد نام و نام خانوادگی٬ سن٬ محل تولد٬ فرم دماغ٬ سايز کمر و اينجور چيزا. پرسيدم: فرم دماغ را برای چی ميخواهيد؟ گفتند: برای اينکه ما توی زندان متخصص جراحی زيبايی داريم که اگر فرم دماغ شما بدجوری باشد آنرا برایتان مجانی درست میکند. پرسيدم با مشت و لگد؟ گفتند: استغفرالله. اين چه حرفی است که شما ميزنيد. اصلا به قيافه ما ميخوره اهل اين کارها باشيم؟
پرسيدم: يعنی واقعا توی زندان ٬ شما حقوق بشر را رعايت ميکنيد؟
گفتند: بعله! آقارو. کجاش رو ديدی. ما نه تنها حقوق زندانی را رعايت ميکنيم بلکه آخر کار يعنی وقتی زندانی مرخص ميشود همه اضافه​کاری و حق بازنشستگی و از کارافتادگی و بيمه و عيدی و پاداش او را هم حساب ميکنيم و می​ريزيم توی حساب بانکی​اش.
پرسيدم: خب. اگر راست ميگيد سايز کمر را برای چی ميخواهيد؟
گفتند: اين که معلومه و نياز به پرسيدن نداشت. سايز باسن زندانی را برای اين ميگيريم تا برايش کت شلوار سفارش بدهيم. بالاخره اینجا زندانی میهمان ماست. باید وسایل خوشی او را فراهم کنیم.
پرسیدم: یعنی شما مطمئن هستید که اینجا خطری نداره و آدم را شکنجه نمیکنند؟
گفتند: خدا پدرت را بیامرزه. شکنجه مال گوانتانامو و ابوغریب است نه مال زندان جمهوری اسلامی.
پرسیدم: پس خانم زهرا کاظمی توی گوانتاناما کشته شد؟
گفتند: باباجان اينها حرفهای استکبار جهانی است. کدام زندانی؟ کدام زهرا کاظمی؟ اين حرفها چيه؟
گفتم: راستش نمی​دانم چی بگم. بگذريم.
بعد از اينکه فرم مشخصات را پر کردم و پای آنرا امضا کردم به مسئول پذیرش زندان دادم. او هم یک کلید از توی قفسه​ای که بدیوار نصب شده بود برداشت و به من داد و گفت:

اين هم کليد سلول شما. شماره ۲۰۹ طبقه دوم. چون آسانسور خرابه لطفا از پله​ها استفاده کنيد. صبحانه در سلول سرو میشود و نهار و شام در رستوران طبقه همکف. استخر نداریم ولی سالن مشتمال در طبقه زیر زمین است. تلویزیون و ماهواره و اینترنت هم برقرار است.هرچی لازم داشتند زنگ بزنيد الساعه خدمت ميرسيم.

من هم شروع کردم به سفارش کردن:
صبح زود ساعت يازده من را بيدار کنيد بايد ورزش کنم. صبحانه علاوه بر حليم و کله پاچه چای تازه دم و نان سنگک برشته کنجددار و کره و عسل طبيعي فراموش نشود. موقع نهار حتما بايد يک آهنگ ملايم پخش شود. خورشت فسنجان و ته چين مرغ و چلوکباب برگ و زرشک پلو را بيشتر دوست دارم. در مورد مرغ خواستان باشد سينه را دوست دارم نه ران . البته ران هم خوب است ولی سينه را که بخوری ران هم دنبالش مياد.
درمورد مشتمال و ماساژ و اينجور قرتی بازيها٬ حتما يادتان باشد من از اينکه يک مرد مرا مشتمال بدهد بيزارم. حتما برای اینکار يک يا چند تا خانم را بفرستيد. فعلا مورد ديگری را يادم نيست. موقع مرخصی انعام خوبی به شما خواهم داد.

کليد سلول را گرفتم و همراه يک مامور که به قصد راهنمايی دنبال من ميآمد بطرف راهرو زندان براه افتادم. جلو در يک جايی بود که بايد بازرسی بدنی ميشدم. همه لباسها را درآوردم جز شورت ماماندوز گل گلی​ام را. ماموره گفت: اين را هم دربيار! گفتم: آخه نميشه. چون… آخه… حجالت ميکشم….چيز….
ناگهان در يک چشم بهم زدن يکی از مامورها بطرفم هجوم آورد و شورت ماماندوز ما را پايين کشيد.
آقا چشم​تون روز بد نبينه. سرمايه اسلام بيرون افتاد و آبروی مسلمين رفت.

….ادامه دارد

زندان برما چگونه گذشت؟

دسته: خاطرات — mollah @ 1:19 ب.ظ

ساعت ۶ صبح روز جمعه يکی از روزهای تابستان بود که برای خريدن یکعدد نان سنگک در حاليکه با زيرشلواری و دمپايی از منزل بيرون آمده بودم دستگير شدم. نحوه دستگيری اينطوری بود که ابتدا يک پژو ۴۰۵ مشکی کنار پياده رو توقف کرد و دومرد ريشو بي​سيم بدست از آن پياده شده و بطرفم آمدند. ابتدا سلام و احوالپرسی و روبوسی کردند بعد یکی از انها که ظاهرا فرمانده عملیات بود و درحاليکه از ترس صدايشان ميلرزيد گفت: جناب آقای حسنی! خيلی ببخشيد ٬ خیلی ببخشید٬ شرمنده​ایم بخدا٬اجازه ميدهيد شما را دستگير کنيم و ببريم زندان يک مدتی اونجا آب خنک بخوريد؟
من که عاشق آب خنک خوردن بخصوص در آن هوای گرم تابستان تهران بودم دعوت آنها را قبول کردم و گفتم: اشکالی ندارد با شما ميام ولی يکی از شما بايد برود نانوايی توی صف بايستد و يک نان کنجددار برشته بگيرد و بياورد. چون من صبحانه بدون نان برشته از گلويم پايين نمی​رود. فورا قبول کردند و يکی از آنها رفت نانوايی و بقيه با هم نشستيم توی ماشين پژو. من دیدم صندلی عقب خيلی تنگ است و زانوهايم ميخوره به پشت صندلی راننده٬ فورا گفتم من با پژو ۴۰۵ نمي​آيم. نه از مدلش خوشم مياد و نه از رنگ مشکی آن. برويد يک ماشين اسپرت خوشگل تهيه کنيد.
آنها به التماس افتادند و گفتند: امروز جمعه​ است و همه جا تعطيله. حالا شما لطف کنید و با همين ماشين تشريف بياوريد. اصلا شما بفرمایید جلو بنشينيد و همه ما ميرويم عقب ماشين. گفتم: نچ! نميشه. شما سويچ را بمن بدهيد تا خودم رانندگی کنم. من با اين ماشين ميام و شما با يک تاکسی يا اتوبوس شرکت واحد دنبال من بياييد. بالاخره همين را قبول کردند و آنها يک وانت بار دربست گرفتند و دنبال من راه افتادند.
وقتی رسيدم جلو اوين٬ ديدم آن درب آهنی بزرگ بسته٬ ترمز کردم و چند تا بوق زدم تا درب را بازکنند. يک سربازی جلو آمد و پرسيد: کجا؟
گفتم: میخوام بیایم زندان.
گفت: نميشه. همه سلولها پره. جا نداريم.
گفتم: قبلا رزرو کرديم. هماهنگ شده.
پرسيد: پس همکاران ما چی شدند؟
گفتم: لابد يا توی ترافيک گير کرده​اند و يا شاید هم گم شده​اند. اصلا من که مسئول حفظ و نگهداری همکاران شما نيستم. من يک متهم هستم که هنوز هم تفهيم اتهام نشده​ام.
خلاصه درب زندان را باز کرد و ما با خوبی و خوشی وارد محوطه زندان شديم.
رفتيم قسمت پذيرش. يک آقايی با دمپايی پشت يک ميز آهنی کهنه نشسته بود. سلام و خوش آمد گويی کرد. گفتم: يک سلول با تخت دو نفره برای چند شب ميخواستم. سعی کن سلول بزرگ و تميزی باشه. منظره​اش به سمت دريا باشه بهتره! لااقل بسمت یک استخری٬ حوضی٬ مردابی ٬ جوب خیابانی ٬ چیزی باشد.

…. ادامه​اش را يکروز ديگه مينويسم

وبلاگ روی وردپرس.کام.