منتخبی از طنز‌های ملا حسنی

آگوست 5, 2007

نامه خداوند:

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 2:23 ب.ظ

بنام خودم

جناب آقای احمدی نژاد

رئيس جمهور محبوب

حسب درخواست آقای مصباح يزدی از این درگاه احديت بدينوسيله آقای سید کاظم وزیری هامانه را بعنوان وزير نفت معرفی مينماييم. اميد است از مشاراليه در وزارت نفت به نحو مطلوب استفاده گردد. گرجه نامبرده زبان کفار نميداند و درباره نفت چيزی حاليش نيست ولی عيبی ندارد ما خودمان هواتون رو داريم چون با شما قرارداد همکاری بسته ایم.

ضمنا اون هاله ای که چند ماه پيش قبل از سفر به خارجه قرض گرفتی چی شد؟ فورا آنرا تحويل انبار بيت مقام ولايت فقيه که نماينده انحصاری ما در زمين است بدهيد و رسيد دريافت داريد.

والسلام

عرش الهی – خداوند متعال

رونوشت: آقای مصباح يزدی جهت اطلاع و پيگيری

: آقای امام زمان جهت هماهنگی با نمايندگانش در مجلس برای رای اعتماد

: آقای گلپايگانی انبار دار بيت رهبری جهت دريافت هاله

گزارش سفر به تاجیکستان

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 1:50 ب.ظ

 

من تازه از سفر تاجيکستان برگشته​ام. تاجيکستان خيلی جای خوبيه. آدم احساس ميکنه رفته توی دهات خودش. همه ساده و بی آلايش هستند. اینقدر مردم ساده​ای هستند که اسم شهرشان را گذاشتند دوشنبه و مثلا نگذاشتند استراسبورگ یا سانفرانسیسکو. اسم رئیس جمهورشان را هم گذاشتند امامعلی رحمانف و نگذاشتند مثلا کاندولیزورایس. مردم اونجا بخاطر مهمان نوازی خارجی حرف نمیزدند بلکه مثل خودمان فارسی حرف میزدند که این از برکات انقلاب است. رئیس جمهورشان اینقدر آدم خاکی و فروتنی است که برای استقبال از ما با زیر شلواری و دمپایی آمده بود. بجای مراسم تشریفات در فرودگاه و خواندن سرودهای ملی دو کشور آهنگ بابا کرم دوستت دارم را گذاشته بودند که یه خورده رقصیدیم و سرحال شدیم. بعد پیاده از فرودگاه رفتیم بسمت محل اقامت امامعلی. توی راه امامعلی دعوت کرد بریم توی قهوه خونه دوتا چای بخوریم. جاتون خالی رفتیم هم چای خوردیم و هم یه پک قلیان کشیدیم. موقع بیرون آمدن از آنجا هرکس پول چای خودش را حساب کرد.
اینقدر این دو سه روز که در آنجا بودم بمن خوش گذشت که قابل توصیف نیست. همه چیز ساده و خودمونی برگزار شد. مثلا جلسات را بجای اینکه در کاخ ریاست جمهوری و روی صندلی و مبل برگزارکنیم با ابتکار امامعلی و موافقت من وسایلمون شامل یه زیر انداز- چراغ پیک نیک- فلاسک- قابلمه غذا و مقداری میوه و تخمه و دیگر خرت و پرتها را توی صندوق عقب ماشین میگذاشتیم و یا علی مدد. میرفتیم توی کوه و دشت و صحرا. اول غذا میخوردیم و بعد یه خورده دراز میکشیدیم یعنی چرت میزدیم. بعد بلند میشدیم میرفتیم توی رودخانه اون نزدیکی آبتنی. از آبتنی که برمیگشتیم خسته و گرسنه میشدیم. با چند تا کلوخ کوره سیب زمینی درست میکردیم و جای شما خالی دلی از عزا درمی آوردیم. دیگه کم کم که هوا تاریک میشد وسایل مون رو جمع میکردیم و برميگشتيم محل اقامت امامعلی که توی يه مسافرخانه بود ميخوابيديم و ديگر وقت برای مذاکره و اينجور صحبتها نبود.

روز آخر با هم رفتيم بازار که سوغاتی بخريم. برای همه سوغاتی خريدم. اول از همه برای مقام رهبری يک متر پارچه متقال خريدم که بجای اون چفيه بپوشد و دماغش را با اون فین کند. برای آقای مصباح يزدی يک دستمال يزدی خريدم. برای آقای هاشمی يک جفت جوراب از اون جوراب پنج تومنی ها که تا يکبار میپوشه نوک انگشت پاش ميزنه بيرون خريدم تا يه خورده خحالت بکشه. برای آقای خاتمی يه کلاه ترکمنی گشاد خريدم بپاس اين هشت سال کلاهی که سر مردم گذاشت. برای آقای جنتی يک الک با سوراخهای ريز خريدم که خيلی بدردش ميخورد. آخه کار شورای نگهبان الک کردن عناصر ناباب است. برای همه وزيران و اعضای هيئت دولت هم از یکی از دستفروشی های بازار دوشنبه به تعداد آنها زير پوش مردانه خریدم تا بين آنها تقسيم کنيم.
اميدوارم چمدانم را که توی فرودگاه مهرآباد دزديدند هرچه زودتر پيدا شود و ما از خجالت زن و بچه و فاميل و آشنا بيرون بياييم

(برگرفته از همان دفترچه يادداشت)

نقطه اوج فن​آوری:

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 1:18 ب.ظ

الان جوانان ما در رشته پزشکی به نقطه اوج فن​آوری پزشکی رسيده​اند. سلول​های بنيادين را کشف کرده​اند. سلول​های بنيادين ميدونيد چيه؟ يعنی سلول پايه بدن هر فرد! اگه شما آنرا پيدا کنيد توسط آن ميتوانيد تمام اندام آن فرد را بسازيد. چشمش را بسازيد٬ قلب بسازيد٬ کبد بسازيد٬ کليه بسازيد. نصب کنيد! عين اولش کار بکنه!
(از فرمايشات گهربار رئيس جمهور محبوب جناب آقای دکتر! احمدی​نژاد)

*****

طريقه ساخت و نصب اندام​های حساس بدن:

ابتدا يک سلول بنيادين بدن خودتان را با نوک میخ یا سوزن خياطی از اندام مورد نظر جدا کنيد و آنرا به آرامی داخل لوله آزمايش قرار دهيد. کمی الکل طبی و مقداری نمک و فلفل و زردچوبه به آن بيافزاييد و درحاليکه با انگشت شصت دهانه لوله را محکم گرفته​ايد٬ محتوی لوله را بشدت تکان بدهيد تا بخوبی ضد عفونی شود. اين کار را بمدت دو سه دقيقه در دمای ۲۵ درجه سانتيگراد و فشار يک اتمسفرانجام دهيد. اکنون محلول الکل را به آهستگی خالی کنيد. مواظب باشيد سلول بنيادين همراه الکل دور ريخته نشود.

در مرحله بعد بوسیله مقداری آب مقطر سلول بنيادين را خوب غسل بدهيد و سه بار آبکشی نماييد. اگر اين​کار را رو به قبله انجام دهيد بهتر است. اندام شما هميشه در خدمت اسلام و مسلمين فعاليت خواهد کرد.
اکنون سلول را از داخل لوله آزمايش به آرامی خارج کنيد و روی يک جای نرم و لطيفی قرار دهيد . مثلا روی تشک قرار دهيد. حالا خودتان برويد روی آن سلول بنشينيد تا بدينوسيله گرمای بدن شما امکان رشد سلول را فراهم کند. حوصله داشته باشيد و زود از روی سلول بلند نشويد. معمولا ۲۱ شبانه روز طول ميکشد.
زمانی که سلول بنيادين به اندازه کافی رشد کرد و تبديل به اندام مورد نظر شد٬ شما وول خوردن آنرا در قسمت زيرتان احساس ميکنيد. نترسيد و فرار نکنيد. چون اگر فرار کنيد آن اندام مورد نظر دنبال شما خواهد آمد.
بنابر این آنرا با اطمینان برداريد و نصب کنيد تا عين روز اول کار کند. اگر طريقه نصب کردن آنرا بلد نيستيد از يک لوله کش بخواهيد تا آنرا برايتان نصب کند. اصولا نصب آن کاری ندارد مثل نصب آبگرمکن است.
بعد از نصب اگر عیب و ایرادی هم داشت هیچوقت انرا تعمیر نکنید. یک اندام آکبند دیگر بسازید و بجای آن نصب کنید. اگر از کوچکی یا بزرگی بعضی از اندام​های بدنتان ناراحتید٬ دیگر نگران نباشید. آنرا بکنید و دور بیاندازید و یک اندام بزرگتر بجای آن نصب کنید.
به این میگن نقطه اوج فن​آوری در رشته پزشکی.

بريد کنار٬ ترمز ما بريده!

دسته: احمدی نژاد, سیاسی — mollah @ 1:16 ب.ظ

مسافرين محترم قطار اتمی!

الان متوجه شديم ترمزهای قطار کار نميکند و همينجوری داريم ميريم. آرامش خود را حفظ کنيد و اصلا نترسيد. فوقش اين است که يا به کوه برخورد ميکنيم و يا با کله به دره سقوط ميکنيم. همه چيز عادی است و جای هیچ نگرانی نیست.
از آنجايی که ترمز نداريم ٬ از توقف در ايستگاهها معذوريم. کسانی که ميخواهند پياده شوند خودشان را از پنجره بيرون بياندازند. بقيه هم سرجای خود بنشينند و جيک هم نزنند.
بیچاره ریزعلی پیراهن و شلوارش را آتش زد و با آن مشعل درست کرد ٬ خواست قطار را متوقف کند که ما از رویش رد شدیم و له​اش کردیم. اصولا هرکس جلو ما بایستد له​اش میکنیم.
بعضی افراد ممکن است توی دل شما را خالی کنند که اين قطار بالاخره کار دستمان ميدهد و بيچاره​مان ميکند. شما به اين حرفها گوش ندهيد. اينها جنگ روانی است. ما به اين حرفها گوش نميدهيم. چشمهايمان را بسته​ايم و داريم جلو ميرويم. شما هم نترسید. این حق مسلم ماست. قطار سواری با ترمز بریده خیلی کیف داره.

برای پذیرایی از شما مسافرین عزیز کیک زرد با عسل طبيعی تدارک ديده شده که در همه کوپه​ها توزیع خواهد شد. امیدواریم سفر خوبی داشته باشید.

خاطرات رئيس جمهور از سفر به بلاروس:

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 1:09 ب.ظ


چند روز پیش بصورت سرزده رفته بودم خارج. يک شهری بود در آلمان که اسمش بلاروس بود. مردمش همه از دم خارجی حرف ميزدند. بلاروس يکی از جاهايی است که انقلاب ما به آنجا صادر شده. همه طرفدار ما بودند. خيلی ما را تحويل ميگرفتند. توی فرودگاه اصلا چمدان​های ما را بازرسی نکردند. اينها همه از ثمرات انقلاب است. درصورتيکه من خودم چند سال پيش که رفته بودم سوريه٬ توی فرودگاه امام خمينی سوريه٬ نه تنها چمدانها بلکه توی شلوارمان را هم کنترل کردند.
توی فرودگاه امام خمينی بلاروس که رسيديم٬ همه به احترام ما صف کشيده بودند و داشتند به زبان اسپانيايی يک چيزهايی ميگفتند که من حدس ميزنم داشتند ميگفتند: انرژی هسته​ای حق مسلم شماست.
يک دخترخانمی با يک دسته گل به سمت من آمد. ديدم روسری نداره. گذاشتم الفرار. توی سالن فرودگاه من ميدويديم و اون دختره دنبالم بود. بالاخره ديدم اينجوری نميشه. ايستادم و چشمانم را بستم و آن دسته گل را از او گرفتم و یک سکه پنج تومنی به او دادم و گلها را با خود به هتل بردم تا آنها را توی باغچه​های محوطه هتل بکارم.

يکی از مشکلات من در سفرهای خارجی٬ پيدا کردن غذای حلال است. توی هتل٬ همه غذاها نجس بودند. می​ترسيدم يا از گوشت خوک درست شده باشند و يا اينکه از گوشت گوسفندی که ذبح شرعی نشده. لذا من معمولا توی مسافرتهای خارجی يک بقچه نان لواش و پنير تبريزی می​برم و در طول سفر نان و پنير ميخورم. ولی اين بار نميدانم کدام آدم مردم آزاری بقچه نان و پنير ما را کش رفته بود و آنرا خورده بود. خلاصه حسابی گرسته بودم و جرات نميکردم به غذاهای آنها لب بزنم. تا اينکه يک فکری بذهنم رسيد. رفتم توی رستوران هتل و يواشکی سبدی نان و يک قاشق و یک کاسه را از روی ميز بلند کردم و آنها را زير کتم قايم کردم و آوردم توی اتاق.
توی اتاق که رسيدم درب يخچال را بازکردم ديدم اوووه….چه چيزهای خوبی اينجا گذاشته​اند. چند تا بطری خوشگل اونجا بود که خيلی خارجی بودند. با خودم گفتم حتما اينها پارسی کولای خارجی است. يکی از انها را بازکردم و ريختم توی کاسه و نشستم و همه نان​ها را توی آن تليت کردم. جای شما خالی٬ همينکه اون را خوردم کله​ام داغ شد و چشمهايم سياهی ميرفت. گرفتم دوسه شبانه روز خوابيدم. اينقدر خوابيدم تا لحظه پرواز برگشت فرارسيد. لامصب عجب آبگوشتی بود

خبر خوش بنزینی:

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 1:00 ب.ظ

 


برادران و خواهران عزیز!
به فضل الهی و به مدد دعای خیر مقام معظم رهبری٬ و به کوری چشم دشمنان اسلام٬ مشگل کمبود بنزین حل شد و ما در این زمینه به خودکفایی کامل رسیده‌ایم و حتی از فردا حاضریم به تمام جهان بنزین صادر کنیم و مشکلاتشان را مجانی حل نماییم.

موضوع از این قرار است : همان دانشمند هسته‌ای ما که قبلا موفق شده بود در زیر زمین منزلشان انرژی هسته‌ای تولید کند و با لوازم و وسایل ابتدایی نیروگاه هسته‌ای بسازد٬ دیشب موفق شد در مستراح منزلشان تصفیه خانه ایجاد کند و بنزین تولید نماید.
این دانشمند هسته‌ای و بنزینی عزیز که متوسط سنش شانزده سال است بدون ذره‌ای کمک خارجی و فقط با اتکا به هوش و استعداد خدادادی خود الان درحال پرکردن ظروف مختلفی همچون آفتابه٬ لگن٬ دبه٬ شیشه نوشابه و غیره است.
این تصفیه خانه با حداکثر ظرفیت اسمی خود در حال تولید است. هم‌اکنون عده‌ای تند و تند به این دانشمند عزیز آب و چای و نوشابه میدهند و او هم تند و تند آفتابه‌ها را پر میکند و به بازار عرضه می‌نماید.

بزودی عکسهای مربوط به این فن‌آوری منتشر خواهد شد.

پی نوشت: نگفته بودم؟ بفرما شاهد از غیب رسید. این هم لینکش

جولای 5, 2007

يادداشتهای روزانه (1):

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 2:17 ب.ظ

 

(برگرفته از دفترچه خاطرات رئيس جمهور محبوب)

 

امروز بعد از اقامه نماز صبح کمی خوابيدم. خواب ديدم دوباره رفتم نيويورک. توی سازمان ملل دارم سخنرانی ميکنم. هنوز بسم الله رو نگفته بودم که دوباره هاله ظاهر شد و مرا بغل کرد. در خواب با صدای بلند گفتم: ای هاله جون! قربونت برم. تو کجا بودی؟در غیاب تو دوست و دشمن به من طعنه و کنايه زدند. بيا عزيزم دوباره منو بغل کن. بيا عزيزم. دوستت دارم.

ناگهان با چند لگد و ضربات متکا توسط عيال از خواب بيدار شدم.

عيال: آی محمود! الهی که جز و جيگر بزنی. چشمم روشن. هاله کيه؟ باز شلوارت دوتا شد رفتی سر من هوو گرفتی. يه آشی برای تو و اون هاله ورپريده بپزم که يه وجب روغن داشته باشه. از امروز حق نداری پات رو از خونه بزاری بيرون.

هرچه توضيح دادم که بابا جون اين هاله که من توی خواب صداش زدم اسم يه خانوم نيست قبول نکرد. دوباره همه اون حرفهایی که برای آیت الله جوادی آملی نقل کرده بودم برای زنم هم توضیح دادم ولی اصلا باور نکرد…. کمی فکر کردم. ديدم اگه قرار باشد که تمام روز رو توی خونه بمونم ممکن است دشمنان شايعه کنند که لابد رئيس جمهور ترور شده. لذا با صدايی آرام به عيال گفتم:

ببين. امروز قراره رئيس جمهور ونزوئلا بياد ايران. من حتما بايد به فرودگاه بروم و ازش استقبال رسمی کنم و الا آبروی مملکت ميره. لطفا بزار برم. دنیا منتظره که من اسرائیل رو نابود کنم. بزار برم.

عيال- خبه خبه. لازم نکرده. حالا بلند شو برو دوتا سنگک کنجددار برشته از سر کوچه بخر تا بعدا تکليف خودم رو با تو روشن کنم.

با ناراحتی بلند شدم و کاپشن کرمی رنگ رو روی شانه ام انداختم و با زيرشلواری و دمپايی رفتم نانوايی محل دوتا نون بخرم شايد اين زن ما از خر شيطون بياد پايين و بزاره ما به کارهای مملکت و اسرائيل و جهان برسيم. توی راه با خودم گفتم اين نون خريدن ما هم جزئی از کار اداره مملکته. اصلا فرض ميکنيم ميخواهيم بريم از يک نانوايی بصورت سرزده بازديد کنيم. بايد مشکلات آنها راگوش کنيم و در کابينه مطرح کنيم.

همينکه به نانوايی رسيدم و سلام کردم شاطر عباس گفت: مرد حسابی! پول نفت ما چی شد؟

گفتم: شاطر جون. الان وقت ندارم بايد تا نيم ساعت ديگه فرودگاه باشم. آقای چاوز قراره بياد. فعلا دوتا سنگک کنجدی بده فردا ميام با هم حساب ميکنيم. هم پول نون را ميدم و هم در مورد طلب پول نفت شما مذاکره ميکنيم.

شاطر عباس گفت: بدون نوبت نون به کسی نميديم. برو ته صف…. قول نميدم ولی شايد نوبت شما که رسيد خمير تموم کنيم. حالا وايسا همونجا تا ببينم چی ميشه.

با خودم گفتم: حتما اين شاطر عباس شبها ماهواره نگاه ميکنه که اينقدر ضدانقلاب شده يا شايد هم از اسرائيل پول ميگيره که به ما دوتا نون خارج از صف نميده. بايد بگم آقای اژه ای وزير اطلاعات اينو زير نظر بگيره.

 

ژوئن 5, 2007

خبر خوش هسته‌ای

دسته: احمدی نژاد — mollah @ 2:04 ب.ظ

 

 

ملت مسلمان ايران!

خواهران و برادران!

امروز ميخوام به شما خبر خوشی بدهم. بايد صراحتا و با قاطعيت اعلام کنم که ديگه تموم شد. امروز شما بايد افتخار کنيد که حق مسلم خودتان را گرفتيد و ديگه حق و حقوقی نداريد. من از همين جا به همه اقصا نقاط عالم و بخصوص روستاهای اطراف گرمسار مژده ميدم که برويد امشب جشن بگيريد و حوشحال باشيد و خودتون را قلقلک بديد و قهقهه بزنيد چون ما به تکنولوژی هسته‌دار دستيابی پيدا کرديم. من البته نبايد در اينجا اسرار نظامی خودمان را برای شما فاش کنم ولی چون خيلی خوشحال هستم و احساساتی شدم عيبی ندارد ميگم:

مراحل دستيابی ما به فن‌‌آوری هسته‌ای و حق مسلم در دو فاز تئوری و عملياتی بود. در فاز تئوری ما بحمدالله با عنايت خاص حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه‌الشريف و با همت و زحمات شبانه‌روزی دانشمندان بسيجی خودمان که در پايگاه بسيج مسجد محله نارمک نگهبانی ميدهند موفق شديم يک کتاب علوم دوران دبستان را پيدا کرده و برروی آن کارهای تحقيقاتی و مطالعاتی در سطح پيشرفته انجام بدهيم که نتيجه اين تحقيقات سنگين و فشرده اکتشاف اين نکته بود که اورانيوم در رديف آخر جدول مندليف قرار دارد و ميتواند غنی شود.

در فاز عملياتی باز هم با اتکال به خدا و دعاهای مقام معظم رهبری موفق شديم يکی از آن دستگاههای سانتريفوژ را از روی کاتالوگش (که به زبان خارجی بود و مترجم های خارجی نتوانستند آنرا ترجمه کنند، برادران بسيجی ما با کار شبانه روزی توانستند آنرا از روی ديکشنريهای جيبی ترجمه کنند) را شناسايی و بوسيله ابزارهای فوق العاده پيچيده مثل انبردست و چکش و آچارپيچ گوشتی جعبه آن دستگاه را با موفقيت بازکنيم. همانطور که لطف خدا هميشه يار و ياور ما بوده اين بار هم در کمال حيرت و تعجب کارشناسان خارجی گروه دانشمندان بسيجی ما موفق شدند سيم برق دستگاه را پيدا کرده و دوشاخه آن را به داخل پريز برق فرو کنند. من بايد اين خبر موفقيت آميز را با اين جمله تکميل کنم که موفقيت ما از اين حد هم فراتر رفت و ما بحمدالله موفق شديم کليد خاموش و روشن کردن دستگاه را پيدا کنيم و با توکل بخدا در کمال ناباوری آنرا حرکت داديم که بصورت معجزه‌آسايی دستگاه در ميان فرياد الله‌اکبر حاضران روشن شد و ما به تکنولوژی هسته‌ای دستيابی پيدا کرديم ولی چون اصولا ما طرفدار صلح و اين جور چرت و پرتها هستيم ونميخواهيم بمب اتم درست کنيم فورا همان کليد را زديم و دستگاه را خاموش کرديم و دوباره دستگاه را داخل جعبه گذاشتيم و برديم توی انبار قرار داديم.

حالا من به همه دنيا اعلام ميکنم که از امروز ما همه فعاليتهای هسته‌ای خودمان را تعطيل کرديم و همه خرت و پرت‌های هسته‌ای را ريختيم توی يه انبار و درش را قفل کرديم و کليدش را هم قورت داديم. لذا از اين به بعد شورای امنيت سازمان ملل بايد پرونده ما را پاره کند و آن را داخل بخاری نفتی سازمان ملل بياندازد تا ما از دستش راحت بشيم.

در ضمن اين موفقيتهای ما و اعلان تعطيلی هيچ ربطی به ضرب العجل شورای امنيت ندارد.

(برگرفته از دفترچه خاطرات رئيس جمهور محبوب)

وبلاگ روی وردپرس.کام.